ساینا ساینا ، تا این لحظه: 18 سال و 4 ماه و 20 روز سن داره

خاطرات ساینا

63 ماهگی ماهک من.....

هفته ای که گذشت پر بود از مشغله واسه جفتمون... کلاسها همه روبه راه و عالی....بخصوص اسکیتت ... وقتی بدون غیبت بی وقفه میری تمریناتت بهتر و بهتر میشه... و مربی ای مث سمن جون همش ازت تعریف میکنه... پنجشنبه صبح خاله جون اینا رفتن عوضش جمعه شب (دیشب) خاله زیبا اینا اومدن پیشمون که انشالله با هم بریم عروسی پریسا جون... بقیه هم حول و حوش آخر هفته مستقیم میرن قزوین... امروز آکادمی کلاس داری......این هفته کار نکردی چون مرور قبلی ها بود و هنوز فایل جدید دریافت نکردیم. ولی دکتر تستت کرد و گفت حرف نداری و مث همیشه آماده ای.....خودت شاکی بودی که چرا تمام فلش کارتها رو ازت نپرسید و به فکر میکنی، فکر کردن بلدشون نیستی... فقط یک هفته و اندی دیگه مونده...
23 شهريور 1392

سفرنامه یک هفته ای مختصر و مفید شهریور 92

از قبل برنامه داشتیم با عمو بهرام اینا بریم گیلان گردی...آخه من و بابائی بین استان های شمالی گیلان رو بخاطر طبیعت زیبا، بکر و سادگی مردمانش بیشتر ترجیح میدیم تا... صبح جمعه خاله جون اینا بدون عمو راه افتادن اومدن خونه ما، عمو کارشون گیر کرده بود واسه همین 6 تایی ساعت 10 صبح جمعه با ماشین ما راه افتادیم...صندلیت جا نمیشد واسه همین یکسره بغل خاله جون بودی... کرج...قزوین...منجیل...رودبار...رد کردیم....ناهاری که از قبل آماده کرده بودم ساعت 3 بعد از ظهر توی تنکابن حاشیه شهر نشستیم میل کردیم...ناگفته نماند جاده ها فوق العاده شلوغ بود و پارکها و فضاهای مسافر نشین دیگه....بکوب رفتیم و ساعت 6 انزلی بودیم همونجا یه ویلا اجاره کردیم واسه اقامت یک ش...
18 شهريور 1392

عشقم روزت مبارک

روز دختر.........:-* عروسکم بعد از چندددددد روز سفر، دیشب برگشتیم......" بعد سر فرصت میام مینویسم" اولین خرید واسه نی نی تو راهیمون 6 شهریور انجام شد... یکی دو روز قبل از سفر، کالسکه، کریر و پلی جیم خریدیم.....آخه کالسکه کریر شمارو بخشیده بودیم ...... دو شب پشت سر هم مهمون خاله زهره اینا بودیم.....آخه شب پیششون موندی تا فرداش که اومدیم دنبالت. شب دوم شام زدیم بیرون.....پارک "ل" خیلی خوش گذشت... امروز امتحان داشتی......خداروشکر به خوبی از پسش بر اومدی و طبق معمول بهترین....نفس... دکتر بهت جایزه داد........تیچرت هم ازت راضی بود....امروز درسهارو مرور کردین... خاله جون اینا پیشمونن..... اسکیت رفتیم....... نی نی جیگملی مون هم خوبه...
16 شهريور 1392

شاد شاددددد

کلاسهای زبان و اسکیتت همچنان به راهه....توی آکادمی.....همه ازت راضی اند.تیچرت.....سوپروایزر و دکتر.....و خانوم ق پشتیبان تلفنی.... یک هفته آکادمی تعطیله....بعد از تعطیلات....قراره آزمون شفاهی از تماااااام مطالبی که تا بحال بهش پرداخته شده ، توسط دکتر از زبان آموزها گرفته شه و بعضی ها از ادامه یادگیری محروم و fail..... میشن... مطمئنم شما جزو بهترین ها خواهی بود..... واسه مدرس پیانوت هم استارتش رو زدم...ولی بخاطر ذیق وقت تا 2 هفته دیگه قطعا معلوم میشه و تا اون موقع  مشخص نیست  بین 3 تا مدرس کدوم یکی رو 100 در صد اوکی کنیم. اسکیتت ، سمن جون حسابی ازت کار میکشه و تمرینات سختی رو از سر میگذرونی....که همچنان معتقده بهترینی....خدا...
6 شهريور 1392

سکوت خونه....

نفسم الان خوابی... کم کم باید بیدارت کنم برم اسکیت... دو روزی خاله زیبا جون اومدن پیشمون... ولی الان رفتن )): خونه فامیل همسر......و بعدم بای.... صبح با هم 3 تایی رفتیم آکادمی......با دکتر راجع به سوالی کردن با Are We , Are You که توی تمرین دیشبمون یه کم قاطی میکردی صحبت کردم......که رفت، سر کلاس تستت کرد و گفت به هیچوجه اشتباه یا قاطی پاتی نمیکنی......و حسابی ازت راضی بود....شکر... دیروز محمد از پیشمون رفت.....جاش خیلی خالیه.... تمام این 10 روز بی وقفه و بدون خستگی باهات بازی کرد.......کلی بازی ابتکاری هم با هم کار کردین و کتاب خوندین......خیلی پسر صبور و مهربونیه......من که خیلی دوستش دارم... خونمون بعد از ماهها سوت و کور شده... طف...
2 شهريور 1392

وداع با مهد

عشقم الان خوابی.......منم خونه رو بخارشو میکشیدم.........گذاشتم یه کم خنک شه و خودمم استراحتی کرده باشم.......اومدم پای سیستم که هم شعر "شهر و روستا " رو توی دفتر خاطرات آکادمی بنویسم هم خاطرات رو توی بلاگت تکمیل کنم..... محمد رفته آزادی واسه دیدن مسابقه آسیایی، استقلال و بوریرام تایلند... از صبح خونه بودیم با محمد حساببببببببببی بازی میکردین......خیلی جالبه این بازی......هر کدومتون وسایلی رو "اغلب عروسکهای فنقلی کوچولو" رو جایی قایم میکنین بعد نقشه اش رو میکشین به هم میدین تا پیدا کنید.....شما بهش میگی نقشه گنج و به عروسکها  و اشیا دیگه هم گنج... حسابی مشغولت میکنه و واست مهیجه... دیروز صبح کاردستی که درست کرده بودی رو تکمیلش کرد...
30 مرداد 1392

عروسک 1900 روزه شیرین زبون من....

دختر با محبتم این روزها صبر منو واسه دیدن نی نی کمتر و کمتر میکنی... همش میگی زمستون خیلی دیره.....کاش زودتر بیاد.....بهت توضیح میدم که خوب نیست بی موقع و زدتر بیاد که در این صورت این مشکلات واسش پیش میاد، قانع نمیشی و حرف خودتو میزنی و میگی " آخه من کوچولوتر باشه بیشتر باهاش دوست میشم و دوستش دارم و ........." یکسره باهاش حرف میزنی و ابراز محبت میکنی...میگی " خواهر کوچولوی خوب خودمی.... تو رو به اندازه مامان و بابام دوست دارم......دوباره میگی نه اصلا تو رو بیشتر از همه دوست دارم..." گاهی که باهام نماز میخونی توی نماز میگی" ای خدا نی نی مون رو زنده بهمون برسون..... نی نی جدیدمون مث من قشنگ و مهربون باشه..... ای خدا بی ادب نباشه....... " ...
28 مرداد 1392

سفر نابهنگام......

هفته پیش در چنین روزی یهو تصمیم گرفتیم که صبح روز عید فطر حرکت کنیم به سمت اندیمشک..... هوا عالی بود، توی مسیر هم بخاطر صبحونه و هم نهار موندیم و بصورت تفریحی مسیر رو طی کردیم ... بروجرد با دایی سعید اینا قرار گذاشتیم چون طفلیها بدون اطلاع قبلی میخواستن سورپرایزمون کنن و زده بودن به جاده که بیان سمت ما و عمو اینا و متاسفانه هر جفتمون از خونه زده بودیم بیرون ما به سمت خوزستان و عمو اینا رفته بودن ویلاشون توی شمال. به خاطر همین به یه سفر زیارتی قم اکتفا کردن و 2 3 روزه برگشتن. ساعت 5 رسیدیم.....جالب اینکه بعد از 12 سال یکبار دیگه تابستون خوزستان رو تجربه میکردم.......برخلاف تصورم هوا مناسب بود... از همون لحظات ورود دید و بازدید هامون شروع شد...
24 مرداد 1392

سورپرایززززز!! نی نیمون صورتی شد......

عشقم، بالاخره به خواسته قلبیت رسیدی و صاحب یه خواهر کوچولوی ناز نازی و پر انرژی شدی... این جیجر صولتی طبق معمول انقدر پشتک وارو میزد که خانوم دکتر به سختی تشخیص داد که نی نی چه رنگیه:-* تعیین جنسیت در روز اول هفته 17 با وزن 185 گرم... روزی که رفتیم واسه تعیین جنسیت نی نی ..... خانوم دکتر که اشتیاقت رو واسه دیدن نی نی می دید تخت و مانیتور رو به نفعت و در جهتت قرار داد که به راحتی بتونی همه چیو ببینی... وقتی ازت پرسید که چی دوست داری، گفتی یه خواهر میخوام ... بعدم بهت مژده داد که خواهرت سرحال و قبراق توی دل مامانی داره بزرگ میشه... شروع کردی به بوسیدن سر و گردنم و ناز کردن صورتم....دکتر از اینهمه علاقه و اشتیاق تعجب کرد و گفت فقط خدا میت...
17 مرداد 1392