ساینا ساینا ، تا این لحظه: 18 سال و 4 ماه و 20 روز سن داره

خاطرات ساینا

دختر نازنینممممم :-*

از صبح مشغول تمیزکاری خونه و آشپزی بودم البته همراه با گوش دادن به موزیک هایی که دیشب دان کردم (حمید عسکری)وای که چه لذتی داره کار کردن همراه با موسیقی.... D: یادش بخیر نوجوون که بودیم با خاله جونا حتی اگه بنا بود دوتا کاسه بشقاب بشوریم با صدای بلند موزیک انجام میدادیم... آخیییی چقدر دلم واسه اون روزها تنگیددددددددد ))))))): خلاصه که داشتم میزتحریر و کتابخونه شمارو تمیز میکردم از خستگی نشستم روی صندلی کامی... گفتم تا فرصت هست هم استراحت کنم هم چند کلوم بنویسم.... دوشنبه صبح جلسه مادرا و مربیا بودش....قراره آخر هر ماه یه نشست برگزار کنیم و از شما صحبت کنیم و کمی کاستی و کم کاریهای مدرسه اگه بود......که خداروشکر از نظر من همه چی اوکیه و ...
7 آبان 1392

13th Aniversary

   همیشه، از دوران بچگی عاشق پاییز بودم....نمیدونم چرا ولی همیشه این حس رو داشتم که فصل عاشقیم هم مصادف با پاییز رقم خواهد خورد....همچنان بعد از گذشت 3 دهه از زندگیم این شیرینی رو با عمق وجودم حس میکنم.... .13سال پیش.....درست با شروع ماه مهر ....همه احساساتی که قلبا دوستشون داشتم... در من زنده شد و به حقیقت پیوست... با شروع فصل پاییز هر بار خدای مهربونمو شکر گزارم.....که هر سال عاشق تر و زنده تر از سال پیش، و مشتاقتر و دلداده تر به عشق های ابدیم دل ببندم و شاداب تر به عمق زندگی فرو برم و قدر داشته هام رو بیشتر و بیشتر بدونم... و حالا بعد از گذشت سالها، این باور در من قوی تر شده... امروز 4 آبان ماه 92 سالگرد پیوند دلهامون و ی...
4 آبان 1392

سید حمیدرضا و ساینا سادات عزیزم.....عیدتون مبارک...

 عصر دوشنبه کلاس زبانت با وجود خواب آلودگیت به خیر گذشت...شعر حفظ نکرده بودی چون واقعا فرصت نشده بود... درس هاتو پس دادی ولی همراه با بازیگوشی منحصر به فردت در زمانهایی که حوصله کلاس و درس رو نداری.....دکتر یه کم سر به سرت گذاشت....به انگلیش اعتراف کردی که هر روز مهد میری... برگشت بلافاصله پرینتر رسید خونه....مین بوردش سوخته بود که تعویض شد خرج کردش می ارزید، با این قیمتهای نجومی به استفاده از همین دستگاه به جای خرید نووش.... صبح سه شنبه مدرسه به راه....لباس گرم پوشیدی...هوا یهو از پریروز کلی سردتر شد....مجبور به راه اندازی کل شوفاژها شدیم... و توی خونه لباس گرم میپوشی...تولد دوستت ویونا بود که به من نگفته بودی... با اینحال بهم...
1 آبان 1392

یک هفته پرباری که گذشت...

سه شنبه بعد از 3 روز تعطیلی مدرسه بخاطر سرماخوردگیت دوباره راهی مدرسه شدی... وقتی واسه مریم جون نوشتم که این مدت نهایت همکاری رو در جهت بهبودیت داشتی سر کلاس تشویق شدی و استیکر جایزه گرفتی... سوپ و غذاهای مقوی حتی توی وعده صبحونه...پرهیز از خوردن سس و شکلات صبحونه و پشمک چیزای شیرین دیگه ... همچنان فلفل دلمه ای جزو اسنک های روزانه اته... که خوشبختانه خوردنش به بهبود سرماخوردگیت بینهایت کمک میکنه... خداروشکر اشتهات سر جاش بود... در نبود شما بابا قصد کرده بود بره و کلی کتاب جدید واسه کتابخونه ات تهیه کنه... الحق که وقت گذاشته بود و 7 تا کتاب که شامل مجموعه داستان و یکی اش نکات تربیتی و ایمنی مناسب سن شماست گلچین کرده بود......نزدیک به 250 قصه....
29 مهر 1392

عشقم.....64 ماهگیت مبارک

دیروز در حالیکه متوجه شدیم که آبریزشت قطع نشده به همراه بابا راهی مطب دکترت شدی... خوشبختانه چیز خاصی نبود....جز یه کوچولو عفونت گلو...  واست داروهای ضعیف تجویز کرده بود.....و داروخونه چی هم یه اسپری گیاهی واسه پیشگیری از سرماخوردگی که هممون استفاده کنیم... خداروشکر از دیروز رو به بهبودی... امروز کاملا خوب شدی ... و قراره از فردا دوباره راهی مدرسه شی... دیروز مریم جون "مربیت" و بچه ها بهت زنگ زدن و احوالت رو پرسیدن... خیلی خوشحال شدی... و دو چندان مشتاق به مدرسه... توی این مدت حسابی همکاری داشتی...یکسره سوپ و میوه و غذاهای دیگه رو با اشتها میل کردی و این خودش به روند درمانت کمک بزرگی کرد... دیشب رسما شوفاژ توی هال رو روشن کردیم و ...
22 مهر 1392

روزهای قبل.....

از روز دوشنبه هوا یهویی متحول شد و عصر به بعد کم کم سرمایی شد..... منم که جدی نگرفته بودم طبق معمول موقع خواب با پنجره باز میخوابیدیم و سر صبح زیر پتو کیف میداد... کیف کردن ها همانا و بعد از گذروندن دو سه شب سرد با پنجره های باز......راه افتادن بینی شما هم همانا......4 شنبه شب که تحویل خاله زهره دادیمت با اصرار های خاله زهره و عمو علی که همیشه دوست داشتن یه شب پیششون باشیم شب همونجا خوابیدیم .....صبح قبل از رفتن چکت کردم متوجه شدم سرما خوردی..... خداروشکر جز آبریزش بینی چیزی نبود..... بعد از 2 روز عصر جمعه  که برگشتیم و حسابی دلمون واست تنگ شده بود با اشتیااااق سعی کردی دلمون رو به دست بیاری که منم دلم واستون تنگ شده ولی اجازه بدید...
21 مهر 1392