ساینا ساینا ، تا این لحظه: 18 سال و 4 ماه و 20 روز سن داره

خاطرات ساینا

روزهای خوب و به یاد ماندنی

روزهای قشنگی رو پشت سر میگذاریم... حجی جون پیشمونه... سعی میکنیمم با وجود هم سرگرم باشیم و وقتمون به بازی و تفریح و ... میگذره... دیروز صبح رفتیم مدرسه واسه تعیین سایز مانتو شلوار خانوم مدیر با دیدنت حسابی به وجد اومد... بردت توی دفترش و کاردستی که قبلا بهش داده بودی رو نصب شده روی دیوار بهت نشون داد و تشویقت کرد که بازم واسش کار ببری....توی لباس فرم حسابییییییی جیجر و خوردنی شده بودی...توجه همه رو به خودت جلب کردی و اسه همین هر کسی قربون صدقه ات میرفت و ابراز احساسات... سایز مانتوت 24 شد... البته خانوم مدیر گفتش که لباس فرمتون رو توی کلاس در میارین و با لباس راحتی روز رو سپری میکنین... راستی مقنعه هم سایز 1 رو انتخاب کردیم.... فرمتون آب...
11 مرداد 1392

ساینا جونِ اکتیو...

تا آخر هفته باید بریم مدرسه واسه تعیین سایز مانتو شلوار....خیلی خوشحالی و عجله داری که زودتر بری... امروز که تعطیله به بهانه پس دادن ظرفی که مامان رامیلا دیشب زحمت کشید و آش دوغ توش فرستاده بود، رفتی که  با رامیلا هم بازی شین... خیلی وقت بود میگفتی با هم باشید ولی هم تو سرت شلوغ بود هم اون درگیر کلاسها.....واسه همین امروز اجازه دادم ... هانیه جون زحمت کشید و کادوی تولدی که قبلا واست خریده بود رو به همراه بابا فرستاد... یه فوتبال دستی چون عاشق فوتبالی... از روزی که فوتبال دستیت اومده هممون مشغولیم... تفریح مهیج و جالبیه... توش دعوا هم داره... پاتو میزاری جلوی دروازه که توپ ازش نگذره....جو بامزه ای میشه وقتی در حال فیلم گرفتن از دور بهت...
8 مرداد 1392

دخترک برنزه من...

این روزها بیشتر وقتها توی خونه با هم بازی میکنیم و کاردستی و کارهای دیگه مث کامل کردن کتاب کارها و تمرینات نصفه مونده. دو سه روزی یه بار یه دی وی دی از دورا که شامل 4 قسمته میبینیم. کلمات و جملاتی که متوجه میشی رو میگی... کلاس هات برقراره. و راضی هستیم. 10 ساعت دیگه کلاس آموزشی اسکیت رو شارژ کردم. دو جلسه جایزه گرفتی... زبان مباحث do does  رو کار کردید... شنا هم به تمرینات تکمیلی رسیدین... حسابی برنزه شدی... از این هفته رایتینگ زبان با هم کار خواهیم کرد... دیروز عصر رفتیم پرواز...شهر بازی... همونجا رستوران پ شام خوردیم و دوباره بازی و تفریح... پنجشنبه جمعه توی رستوران، گریم مجانی روی صورت بچه ها کار میکنن به پیشنهاد خودت رفتیم...
4 مرداد 1392

اون مدت تا امروز......

یکشنبه هفته پیش عمه جون اینا رفتن.....بعدش رفتم استخر و ته تهای تمریناتم رو بزنم..... برگشتن پشتیبان زنگ زد... که مث همیشه گووووووود... آخرین جلسه استخر رفتن و آموزشم رو یک روز جلوتر انداختم که زودتر آزاد شم و اینکه فرداش که سپیده جون اینا میان سرحال باشم و به کارهام برسم... اصلا روز خوبی واسه حسن ختام جلسات آموزشیم نبود از بس شلوغ بود نمیتونستم درست تمرین کنم... واسه همین زودتر از مربی تشکر و خداحافظی کردم اومدم خونه... به سرعت آماده شدیم رفتیم کلاس آکادمی....یه 10 مین دیر رسیدیم ولی به سرعت خودت رو به کلاس و درس جدید وفق دادی......کاربرد Do بود.....مامان پارسا فکر کرد قبلا باهات کار کردم که اینهمه به راحتی جواب میدی و واست جا افتاد توی...
21 تير 1392

روزهای شاد و شنگولی ما دو تا......

بالاخره فرصت شد بیام پای سیستم و بنویسم... یک هفته ای میشه که عمه جون اینا مهمونمونن....خیلی خوشحالی و خوشحالیم... حسابی داره بهمون خوش میگذره با وجودشون... هر روز صبح تا شب یه جور برنامه میریزیم که هم تفریح کرده باشیم و هم به کارها و کلاسهامون رسیدگی کنیم... استخر رفتن جفتمون به راهه....ضمن اینکه بابا و عمو و پسرا هم واسه خودشون جدا گونه برنامه استخر میریزن... آکادمی هم که همچنان میری و میای....و بهترینی.....هم دکتر هم پشتیبان حسابی ازت راضی اند... تمام جلساتی که رفتی جایزه گرفتی...ولی واست سواله که چرا روی بورد عکست نیست...... دلت واسه کلاس موسیقی حسابی تنگه.....همچنان فرصت نشده که بریم و رد پیانو رو بگیریم....شاید قبل از اون بری...
15 تير 1392