ساینا ساینا ، تا این لحظه: 18 سال و 4 ماه و 20 روز سن داره

خاطرات ساینا

مهمون داری و تفریح

ظهر جمعه مهمون داشتیم...دائی بهنام اینا به همراه محمد (نوه عمه) خانومش مریم و خواهر خانومش....جمعمون جمع بود شما حسابی با دخترشون سرگرم شدی.....یه دخمل 3 ساله...شب شام درست کردم همهگی رفتیم پارک پ و شما دوتا حسابی گرم سوار شدن اسباب بازی ها و بعدم بدمینتون توی چمن ها شدید... صبح شنبه اونا رفتن...شب یک ساعت و نیم دیرتر از همیشه خوابیدی، صبح به سختی بیدار شدی....زنگ ورزش داشتید سویشرت شلوار ورزشیتو تنت کردم رفتیم مدرسه.... عصر آکادمی، زبان داشتی... عالی جواب دادی....با وجودیکه این مدت درگیر مهمون بازی بودیم ولی از پسش بر اومدی فقط یه خورده خسته بودی واسه همین ورج و وورجت توی کلاس زیاد بود و خمیازه هات روبه راه...دکتر بعد از کلاس تستت کرد اونجا...
15 مهر 1392

بیشتر از همیشه دوستت داریم....

از پریروز دائی بهنام و خاله فاطی اومدن پیشمون......واسه عروسی محمدِ عموم.....من حاضر نشدم باهاشون برم حنابندون.....راستش نه وقتشو داشتم نه حس و حال شلوغی و موزیک... محمد با هماهنگی بچه ها یه دی جی از اندیمشک آوردن این سه روز حسابی رو اعصاب همسایه ها و اونا هم نامردی نکردن ، ندید بدیدا زنگیدن به 110 ... بنا شد امشب بعد از تالار برن باغ عمو اونجا ادامه بدن، دلم میخواست ولییییییییییی واقعا سرم شلوغه.... انشالله کلی عروسی در راه داریمممم واسه همین اینو فاکتور گرفتم، تا توی فرصت های بهتر آتی. دیروز صبح فلفلی با خاله زهره رفتیم کتابهامو تهیه کردم... بی انصافا سرجمع 19 تا سورس معرفی کردن....8 تاش کلا افست نشده امسال....و نتونستم تهیه کنم... باقیش...
11 مهر 1392

...

دیروز از مدرسه اردوی آتش نشانی رفتین... عصر کلاس زبان، آکادمی برقرار بود...بدون  حضور دکتر....اعتراض داشتی که چرا نبود بیاد تستت کنه....آخه به قول خودت "عااااااانی (عالی) بودی" سر کلاس وقتی به خوبی  جواب میدادی آروم بهم گفتی "کاش بابا میبود" تیچرت شنید ، لبخند زد، و شما، سرخ شدی :دی..... راه برگشت از کلاس، توی ترافیک خوابت برد، بردمت پارک، نیم ساعت توی پارک خ بازی کردی سرحال شدی ... بعد از شام 9 خوابیدی.....منم بعد از کتاب خوندن واست، خوابم گرفت..... هر طور شده فردا باید برم کتابهامو تهیه کنم...و یه opd واسه شما... البته پریشب پی دی افش رو از نت دان کردم...      
9 مهر 1392

روزگاران جدید...

از سه شنبه شب تا چهارشنبه شب دو تا مهمون عزیز داشتیم... که واسه دومین بار پیشمون بودن ... حسابی زیر نظرت داشتن و  با توجه هوش و علاقمندیت، یه پیشنهاداتی ارائه دادن که من به شخصه فعلا  متمایل نبودم و احساس میکنم یه کم زوده که وارد این مباحث بشی...ولی به نظر اونا و بابا خللی ایجاد نمیکنه...بابا به من واگذار کردن واسه همین  کلی فرصت لازمه و باید خوووووووب فکر کنم....و قضیه رو به تعویق بندازم....اونا اطمینان صد در صد دادن که توی اون مسیر، موفقیت خوبی کسب خواهی کرد با ضمانت خودشون.....ولی من با اینکه مطمئنم توی هر مسیر و جریانی قرار بگیری قابلیت های خودتو به خوبی نشون میدی، چندان موافق نبودم با این قضیه.....چون دلم میخواد قبل ...
7 مهر 1392

عشقم، ساینا جون پر از نشاط و با استعدادمم....

دیروز رسما آموزشهاتون توی مدرسه شروع شد.......خیلی خوشحالم که دیگه مهد نمیری .... راستش توی این چند ماه که ثبت نامت کرده بودم یه جورایی همچنان دو به شک بود که آیا کارم درست بوده یا نه..... ولی با توجه به شرایط زمانه...... و اصولی که باید تاااااااا ابد پیش روت باشه و البته توی این مدت برو بیام به مدرسه 100% مطمئن شدم که بهترین تصمیم رو گرفتم... بیشتر از اینکه پوشیدن مانتو شلوار مقنعه توی تنت آزارم بده....و حس کنم توشون راحت نیستی و دست و پا گیرت هست... بهم این ضریب اطمینانو داده که با جدیت بیشتری آموزش هات رو پی میگیری و از نظر روحی و شخصیتی تاثیرات و انرژی های مثبتش رو با وضوح بیشتری میبینم و خواهم دید... از اینکه این همه خوشحالی و شور و...
2 مهر 1392

اندر احوال روزگار ما.....

سه شنبه ظهر فرصت شد که برم مدرسه لباس فرم و پکیج آموزشیتو تحویل بگیرم... لباست یه کم به تنت زار میزنه ولی بخاطر لباسهای زمستونی و رشد جسمی بیخیال دستکاریش میشم.....خیلی ناز شدی توی لباست... عصرش سه تایی رفتیم که من لباس مجلسی واسه عروسی پریسا جون بخرم....اول راه خوابت گرفت... بردیمت خونه خاله زهره جون......که همونجا بخوابی....زهره جون اصرار داشت با وجود اینکه دوستاش مهمونش بودن باهام بیاد خرید......بابا از خدا خواسته چون عمو علی هم بود موند خونه....منم مشکلی نداشتم.....خرید کردیم یه کم موندیم پیششون ولی واسه شام برگشتیم خونه خودمون چون خاله زیبا اینا از مهمونی فک و فامیل برگشته بودن که با هم باشیم. چهارشنبه بعد از صرف نهار بلافاصله راه ا...
31 شهريور 1392

از همه چی...

الان که دارم واست مینویسم، یه جورایی ازت دلخورم و باهات حرف نمیزنم...چند دقیقه پیش اومدی بوسیدی و معذرت خواهی کردی ولی من.... آخه این مدت با وجود توجه بیش از حد خاله ها و بچه ها یه مقدار رفتارت حالتی شده که من بهش میگم ننر بازی... ادای گریه کردن (بصورت جدی) دستشویی رفتن های هول هولکی و خیس کردن لباست با شیلنگ آب... و عادت بدی که خاله ها و خواهر زاده ها با دادن گوشی ها و تبلت هاشون بهت درت بوجود آوردن... باعث شده گیم باز بشی... باوجودیکه بهت وعده داده بودم سال آینده یه پلی استیشن یا پی اس تری واست میخرم که مخصوص گیم باشه تا هم چشمت اذیت نشه هم ضررهای اونارو نداره...در واقع شما مقصر نبودی توی این اشتباه... بزرگترها یه عادت بد رو توی بچه ها میک...
26 شهريور 1392