ساینا ساینا ، تا این لحظه: 18 سال و 4 ماه و 20 روز سن داره

خاطرات ساینا

:-*

این چند روز که بیشترش توی خونه گذشت رو سعی کردیم هر چه بیشتر و بیشتر با هم باشیم. هم حسابی درسهاتو با هم کار کردیم و هم بازی و تفریح و ددر و کارتون و کارهای دیگه. دوشنبه صبح خاله زیبا و مادر شوهرش که از چند روز قبل خونه فامیل همسر بودن اومدن پیشمون ... مادر شوهر خاله جون واست یه سارافون بافت خوشگل و خاله جون هم 3 تا کتاب خریده بودن... یکیشون گاج بود که یکسره به تبلیغاتش توی تیوی توجه میکردی  و میخوندی و میگفتی واسم بخر...... تا کتابش رو دیدی از بقیه جداش کردی با خوشحالی اومدی پیشم و گفتی گااااااااااااااااج... همه زدیم زیر خنده.....عصر بعد از مدرسه آکادمی، انگلیش داشتی... راضی کننده بود. صبح سه شنبه جلسه ماهانه بین مربیا و والدین هر ...
8 آذر 1392

دیروز ... امروز

خواب آلود از مدرسه برگشتی خونه... چند مین استراحت و کارهای شخصی....زدیم بیرون حرکت به سمت کلاس زبان..... اونقدر خواب آلود بودی که آخر مسیر خوابت گرفت......بیدارت کردیم بردیمت داخل بعد از خوش و بش با دکتر رفتی دستشویی آبی به صورتت زدی.....رفتیم کلاس.... درس جدید رو کار کردین.....آخراشم مرور درسهای قبلی......و تمام homework ی که باید پس میدادی..... با اینکه به سختی حرف میزدی و خسته بودی...تیچر از کارت راضی بود.... آخر سر دکتر اومد پیشت بهت تذکر داد که درست بشینی(چون به قول تیچر عین مادربزرگها لم داده بودی روی صندلیت) و یه تیکه بهت انداخت و خداحافظی کرد و رفت دفتر اصلیش واسه جلسه....... توی مسیر برگشت از بس شلوغ بود گفتم بخوابی که باشگاه سرحال ...
3 آذر 1392

عشقمی...دختر فول دیسیپلین من :-*

دیشب کلی زیر بارون گشتیم... خوش گذشت... بارون تا ظهر امروز ادامه داشت صبح تو جاده به شدت میبارید گفتیم زودتر حرکت کنیم که آهسته تر برونیم... به موقع رسیدیم... کلاسهام که تموم شد مستقیم برگشتیم خونه....خاله مریم گفت کلی با هم بازی کردین و پپاپیگ دیدی... هفته آینده اجبارا نمیتونم برم کلاس آخه بابا نیستن میرن که انشالله با عمو و آقابزرگ بیان... باید از فرصت استفاده کنم و paper آخر ترم یکی از درسهام رو سرهم کنم... تا جاییکه میشه باید خودمو با شرایط فعلیم وفق بدم و پیشاپیش درسهام رو بخونم... شاید به یکی دو تا از امتحانات برسم....انشالله. امروز بعد از خوردن ناهار بلافاصله شروع کردیم به مرور درسهای زبانت و homework مربوط به OPD... نقاشی چند تا ...
1 آذر 1392

31 هفته و 3 روز

سه شنبه عصر رفتیم پیانو....قبلش حسابی تمرین کرده بودیم.....نسیم جون گفت خیییییییلی بهتر شده پوزیشن گرفتن دست و انگشتهات......دو ر می فا ........ با این نت ها موزیک رقص سگ ها رو کار کردین. قرار شد نقاشی دو تا سگ در حال رقص رو واسش بکشی... حالت بهتر شد.... صبح چهارشنبه فرستادیمت مدرسه... خوب بود...روحیه ات بهتر شد آخه میگفتی دلم تنگ شده... آقای رجبی گفتش که این چند روز خیلی از بچه ها مریض شدن و نیومدن.....اون روز دو تا از دوستات بخاطر همین غایب بودن.... در نبودت درس میخوندم و یه رایتینگ آماده کردم واسه درس متودولوژی...... بعد از نماز مغرب بابا که ماشین رو برده بود نمایندگی واسه سرویس اومد چای خوردیم و رفتیم مطب دکتر ک... اینبار به عمد ...
30 آبان 1392

سخت و دلگیر ....

روزهای سختی رو پشت سر گذاشتیم...دغدغه بیماری نابهنگام آقابزرگ عزیز که از قرار معلوم از 2 سال قبل درگیرش بودن ولی بروز پیدا نکرده بود... حسابی هممونو پریشون کرد... هفته پیش یکشنبه صبح به قصد دیدن آقابزرگ که از یک ماه قبل برنامه داشتم حتما روزهای نزدیک به تاسوعا عاشورا ببینیمشون با ماشین خودمون زدیم به جاده... خداروشکر به راحتی طی مسیر کردیم و شب رسیدیم ولی....دیدن ظاهر آقا بزرگ که مث شمع آب شده بودن منو و خاله مریم رو شوکه کرد و ناراحت و نگران... به سختی خودمو کنترل کردم و بغضمو قورت دادم... همون شب درد زیادی داشتن طوریکه عمو مهدی و بابا بردنشون بیمارستان و تشخیص دادن که باید جراحی شن ولی متاسفانه یا خوشبختانه عدم داشتن امکانات آی سی یو باع...
28 آبان 1392

از 10 روز پیش...

سه شنبه 7 آبان اولین جلسه پیانو... شروع خوبی بود....البته به استادت یادآوری کردم برخلاف بعضی خانواده ها، هیییییییچ عجله ای توی یادگیریت نداریم.....دوست داریم آهسته پیوسته پیش بری که زده نشی... خانوم نبوی جا خورد و گفت چه خوب، چون همه عجولن و فکر میکنن چه خبره، انتظارات بیجایی دارن از استاد و هنر آموز......خوشبختانه جلسه اول به خوبی گذشت.....آخه از قبلش همش میگفتی من هیچی بلد نیستم چیکار کنم و . و . و چهارشنبه 8 آبان خوشبختانه عصرش هیچ کلاسی نداشتی...تولد 6 سالگی رامیلا جون سرزمین عجایب دعوت بودیم.... از 4 تا 9 طول کشید.....2 ساعت آخر با کارتهای بازی که لیلا جون مامان رامیلا لطف کرده به شما ها داده بود توی سرزمین عجایب گذشت....حسابی بهتون خ...
19 آبان 1392

امروز

wo0o0w تقریبا 10 روزی میشه فرصت نکردم بنویسم... تا جاییکه یادمه سعی میکنم خاطراتت رو زنده کنم عروسکممممممم :-* الان که خواب خوابی.....امروز از اون روزها بود......صبح تا 8 شب درگیر مدرسه و کلاس های زبان و باله بودی... امروز جزو بهترین روزهایی بود که سپری کردی......ظهر وقتی به مریم جون گفتم 3 روز رو میخوای تعطیل کنی بریم سفر گفت ساینا هییییچ مشکلی نداره با خیال راحت میتونید برید و برگردید منم گفتم تکالیف واسم مهم نیست چون سخت تر از اینا رو از سر گذروندی توی یکسال گذشته......فقط حضورت توی مدرسه و کلاس درس مهم بود که متاسفانه مجبوریم 3 روز بیخیالش شیم..... از امروز غذاهای نذری مدرسه شروع میشد.... اولین روز پلو قیمه داشتین....که سهم منو بابا رو...
18 آبان 1392