ساینا ساینا ، تا این لحظه: 18 سال و 4 ماه و 18 روز سن داره

خاطرات ساینا

دو سه روز گذشته...

امروز خاله زهره بعد از کلاسم اومد پیشم. شما مهد بودی و همش میگفت چقدر خونه سوت و کوره بدون ساینا. واست یه کتاب جدید و یه خوراکی زحمت کشیده بودن آوردن. پریشبم عمه جون فاطمه و خاله محبوبه اینا خونمون بودن... جای بابا و خاله ملیح اینا حسابی خالی بود. چند روز پر بارش رو پشت سر گذاشتیم. دیشب از سر و صدای رعد و برق بیدار شدم نزدیکای چهار صبح بارون قطع شد و بعدم برف... صبح که بیدار شدی همه جارو سفید پوش دیدی ازم خواستی از مهد که برگشتیم برف بازی کنی تو محوطه... غافل از اینکه همش تا عصر اب شد. حسابی ناراحت شدی و بد قلقی کردی. طفلی خاله زهره رو تحویل نگرفتی با هم اومده بودیم دنبالت.....بعد که خاله زهره رو رسوندیم زنگ زدی که ازش تشکر کنی بخاطر کتاب ...
15 بهمن 1391

دوستتتتتت داریم

یک هفته ای خاله زینت جون، دائی بهنام و بعدم الهه جون پیشمون بودن.... روزها مث برق گذشت و گذشت....تا امروز عصر که همگی رفتن و ...... ): خیلی خوش گذشت....خدایا شکر که به خوبی گذشت...  خوشبختانه بارون رحمت خدای مهربون از دیشب بی وقفه در حال باریدنه...امروز همگی زدیم زیر بارون شما هم شاد و سرحالی خداروشکر... الان مشغول تمرین رایتینگ زبانی. عشق نوشتنی. واست جمله مینویسم شما از روش مینویسی...بعدم واسه خودت بیست میزاری. پریروز توی مهد ، خانوم دکتر سعیدی یه جلسه واسه مادران برگزار کردن... موضوع، مشورت در مورد برگزاری 2 تا کلاس جدید بود... خیلی دوستت داریم نفس.:-*
10 بهمن 1391

...

امروز دایی بهنام اومد پیشمون چند روزی بمونه...امان از دست این دایی بهنام....یا گوشیش دستته یا آی پدش.هر چند ازم اجازه میگیری ... موقع صبحونه خوردن گفتی میخوام صبحونه بخورم فعلا نمیخوام بازی کنم :دی.... امروز وقتی از مهد اومدی خوشحال، مستقیم رفتی سراغ دایی بهنام که دوباره گیم بزنی... منم منعت نکردم....چون میدونم دختر گلی هستی و وابستگی تو کارت نیست.......خیلی بیشتر از اونچه که تصور میکردیم عاقل تر شدی نفس. سی دی کلاه قرمزی رو بالاخره واست خریدیم... عاشقشی. بالاخره هارد اکسترنالی که میخواستم رو خریدم البته 3 برابر قیمتی که پارسال قصد داشتم بگیرم...))): مارک هارد قبلیم  به اضافه یه مموری جدید واسه دوربین... یک هفته است که حجم مموری دور...
12 دی 1391

دوست...

از روز یکشنبه بخاطر آبریزش بینی گفتم بمونی خونه که بهتر بشی...بعدم بخاطر آلودگی هوا دوشنبه هم نزاشتم بری تا اینکه دیشب تو زیرنویس شبکه خبر مطلع شدم که همه مهدها و مدارس سه شنبه و چهارشنبه تعطیله و خوشبختانه این نگرانیت که به قول خودت از درس و شطرنجت عقب میمونی برطرف شد... دستگاه آب مرکبات گیری رو گذاشتم دم دست و هر روز یا پرتقال میخوری یا آب پرتقال....سوپ و... خداروشکر حالت خوبه خوبه. سورپرایز: دیروز با یکی از دوست جونهای قدیمی نی نی سایت و وبلاگیم قرار گذاشتیم بریم فرهنگسرا واسه دیدن هم و البته نمایش سرزمین آرزوها. روز خیلی خوبی بود.... دختر نازنینی که از وقتی بدنیا اومد ریز ریز شاهد بزرگ شدنش بودم که 5 ماه ازت بزرگتره. خیلی ذوق کرده ...
12 دی 1391

دیروز

دیروز رفتیم موسیقی.....لادن جون حسابی ازت راضی بود...آخه انقدر که بلز و دوست داشتی، به فلوتت علاقه نشون نمیدادی و با بی میلی نت هارو اجرا میکردی......آخر کلاس مونا و لادن گفتن ساینا امروز با حوصله و دقت فلوت میزد... خوب خداروشکر... از موسیقی برگشتیم گفتی بریم یه چیزی بخریم بخورم... حسابی بارون میبارید خیابونها شلوغتر از روزهای عادی شده بود... با اینحال یه سر رفتم عطاری....بعدم سوپر و بعدم لبنیاتی معروف ... دوغ خوشمزه.....خریدیم... انگار توی هوای بارونی رانندگی سخت تر میشه یکی دوبار نزدیک بود هم بمالونیم و هم مالونده شیم...به هر سختی بود از شلوغی درومدیم اومدیم تو کوچه خودمون یه نفس عمییییییییق کشیدم و ... چند روزه مواد کیک خریدیم با خا...
22 آذر 1391

بارون

داره بارون میاد....شما رو بردم مهد و برگشتم....به عشق بارون چترت رو باز کردی تا داخل مهد... خدایا شکر....بارون رحمتت رو نازل کن... یه سر رفتم پیش رامیلا.....الان یک هفته است مریضه... اسهال استفراغ... 10 روزی میشه که همدیگرو ندیدین...بخاطر اینکه طفلی مامانش هم راضی نیست که باهاش در تماس باشی... خداروشکر خوبی.......رامیلا که حسابی حوصله اش سر رفته..... دختر خوب و مودبیه... امیدوارم هیچ بچه ای مریض نشه... امروز که دیدمش خیلی ضعیف شده بود... همش سراغت رو میگرفت... امروز کلاس موسیقی داری....دیشب یه مقدار فلوت و بلز تمرین کردیم.....نت فا روی فلوت رو هم باهات کار کردم. چون احتمالا هفته پیش که غایب بودیم بچه ها تمرین کرده بودن... دوستت د...
21 آذر 1391

همه چی خوبه....شکر

امروز بعد از 4 روز تعطیلی فرستادمت مهد...بهار اونجا بود بغل مامانش...تا رفتی بهار به مامانش گفت ساینا هم اومد الان با هم میریم بالا....بهار ترم قبل توی کلاس فارسی ات بود ولی این ترم بخاطر اینکه زبان هم میره و ل ول پایین تره از هم جدا شدین اون صبح میره زبان و عصر فارسی و شما بالعکس...مامانش داشت ازت پرس و جو میکرد که توی یه کلاسین یا نه که دیدم داری بهش توضیح میدی که قبلا با هم بودیم جیجرممممم... منم خدافظی کردم اومدم... پریشب مهمون داشتیم و خیلی بهمون خوش گذشت... خاله زهره و عمو علی..... این روزها خیلی دوست داشتنی تر شدی و بخاطر ادبت سپاسگزارم دختر عزیزم...بوس....  
18 آذر 1391