دو سه روز گذشته...
امروز خاله زهره بعد از کلاسم اومد پیشم. شما مهد بودی و همش میگفت چقدر خونه سوت و کوره بدون ساینا. واست یه کتاب جدید و یه خوراکی زحمت کشیده بودن آوردن. پریشبم عمه جون فاطمه و خاله محبوبه اینا خونمون بودن... جای بابا و خاله ملیح اینا حسابی خالی بود. چند روز پر بارش رو پشت سر گذاشتیم. دیشب از سر و صدای رعد و برق بیدار شدم نزدیکای چهار صبح بارون قطع شد و بعدم برف... صبح که بیدار شدی همه جارو سفید پوش دیدی ازم خواستی از مهد که برگشتیم برف بازی کنی تو محوطه... غافل از اینکه همش تا عصر اب شد. حسابی ناراحت شدی و بد قلقی کردی. طفلی خاله زهره رو تحویل نگرفتی با هم اومده بودیم دنبالت.....بعد که خاله زهره رو رسوندیم زنگ زدی که ازش تشکر کنی بخاطر کتاب ...
نویسنده :
آزاده
18:47



