ساینا ساینا ، تا این لحظه: 18 سال و 4 ماه و 19 روز سن داره

خاطرات ساینا

حال و روز ما...

عروسکم الان خوابی.....تاثیرات داروهایی که میخوری... خداروشکر که الان  3 2 روزه که وضعیتت خیلی بهتر و نرماله و تب نمیکنی.با اینحال، پریروز دکتر خودت برگشت و بردیمت...از بس خوب و مهربونه وقتی میری اونجا هم راحت حرف میزنی و جواب میدی هم مث همیشه اجازه میدی که قشششنگ معاینه ات کنه. داروهایی هم که میده مث آب روی آتیش میمونه...کلا خداروشکر میکنم بخاطر وجود همچین پزشک قابلی که هم به ما نزدیکه و هم دو شیفت تو مطبه و هر زمان میشه ازش کمک گرفت... دیروز سومین جلسه کلاس جدید زبانت بود... تا رسیدیم دکتر در حال رفتن بود... برگشت و حال و احوالت رو پرسید و متوجه شد که بیحال به نظر میرسی... رفت سر یخچال و واست خوراکی آورد و به تیچرت تاکید کرد که ا...
9 ارديبهشت 1392

حال و هوای ابری

عروسکم متاسفانه دو روزه که دچار ویروس شدی......و شایدم باکتری یه ساندویچ آماده که از توی یخچال یه سوپر مارکت ورداشتی و تو ماشین خوردی.... دکتر واست داروهای خاصی نوشت......که تا بحال ندیده بودم... دوبار دچار تهوع شدی و بالا آوردی... تب میکنی نزدیک 39... امروز حالت بهتر بود واسه تجدید روحیه بهتر و به خواست خودت که یک هفته است هوس رفتن به سرزمین عجایب کردی بعد از خوردن نهار که ماکارونی بود بردیمت سرزمین عجایب..... 2  3 ساعتی اونجا بودیم.....نیم ساعتی توی مرکز خریدش دنبال تونیک و لگین واست گشتم... که یه تونیک شلوارک خوشگل دیدم و مجال ندادم اونو خریدم ولی متاسفانه لگین خوشگل ندیدم.....بجاش یه جوراب شلواری صورتی کمرنگ واست گرفتم به اضافه دو ت...
7 ارديبهشت 1392

این روزا...

از پریروز مشغول ترتمیز کردن خونه شدیم... فرشهارو دادیم بشورن و پرده هارو هم دونه دونه درآوردم تو ماشین شستم و بلافاصله نصب کردیم... خونه بدون فرش خیلی بی روح و سرد شده...یکسره لمیده رو مبلیم و زیر پتو... ودوباره شوفاژ ها رو بکار انداختیم. همچنین یکشنبه عصر ساعت 2 نیم اولین جلسه آکادمی برگزار شد تا 3 نیم اونجا بودیم. شب با بابا کلی شطرنج بازی کردین و منم دوربین و گذاشته بودم خودش ریکورد کنه... آخه خیلی بامزه بودی حین بازی. بعدم چیدمان اتاق خوابمون رو عوض کردیم... دیروز صبح هیچ کاری نداشتیم واسه همین تصمیم گرفتیم بزنیم بیرون... و شمارو ببریم پارک و هوا خوری و رستوران...حدودای ساعت 12 ظهر بالاخره آماده شدیم و اول رفتیم بام تهران.....ولی...
3 ارديبهشت 1392

سفر نوروزی

الان ساعت 20 مین به 11 تقریبا آماده شدیم که انشالله صبح زود حرکت به طرف اندیمشک... تقریبا 20 روز....بعدم طبس... خیلی خوشحال خوابت گرفت. فرصت نکردیم با هم بریم حمام.....انشالله فردا که رسیدیم با کله میپری توی حمام ....... فعلا بیشتر از این فرصت نوشتن نیست. تا بعد........
27 اسفند 1391

حال و هوای عید...

دیروز خاله فاطی جون رفت خونشون......و ما موندیم و یه عصر جمعه دلگییییییییییییر دلگیر......مردیم تا شب شد که بخوابیم......اونهمه مدت منتظر کلاه پهلوی بودم ولی موقعی که واست کتاب میخوندم که بخوابی با هم خوابمون گرفت و ساعت 10 مین به 11 بیدار شدم و 10 دقیقه آخرش و یه سریال اونور آبی رو تا 12 نیگا کردم و خوابیدم.... صبح بردمت مهد که امروز و فردا جنبه تفریحی تشریفاتی داره.....چون همه فولدرا و تکالیف رو تحویل گرفتیم تا انشالله فصل بعد...به میس غزال گفتم این ترم هم fail ات کنه تا بهتر واست جا بیفته....آخرای کتاب ل ول 3 واقعا واسه سن شما مشکله....دلم نمیخواست سر سری ازش رد شیم. ضمن اینکه تمام فروردین هم غایبی....امیدوارم همیشه موفق باشی دختر گلم. ...
26 اسفند 1391

عروسک 1733 روزه من

سه شنبه صبح با هم رفتیم مصاحبه دوم که خوشبختانه موفق شدی جزو 50 نفر منتخب شی. و قرار شد صبح پنجشنبه مدارک ثبت نامت رو ببرم تا انشالله اول اردیبهشت استارت کار زده شه. و 30 فروردین هم افتتاحیه. برخوردشون با شما واسم جالب بود. چنان با احترام و محبت جلبت کردن که شروع کردی به شرح دادن محل خونه و تجسم کردنش و اینکه دوروبر خونه چه فروشگاهی یا پارکی وجود داره....بخاطر همین وقتی واسه بار دوم رفتی اونجا شناختی و گفتی میخوایم بریم پیش همون آقایی که شبیه شوهر خاله... اند؟؟؟ ولی شما طبق معمول غد تر از اون بودی که بازم ماچ بدی.....دکتر گفت دفعه پیش که بوس ندادی پس بیخیال بوسیدنت شد و تمام سعی اش رو کرد که لااقل بهش دست بدی ولی با یه خداحافظی ساده اتاقش رو...
25 اسفند 1391