واسه خاله ملیحه و سما جون
خوشگلم.....5 سال پیش توی یه روز فوق العاده گرم تابستون... اومدی پیشمون....ووووووووی یادم نمیره اون شبی که با مامانی خداحافظی کردیم جفتمون بغضمون گرفت و ترکید و تو بغل هم زدیم زیر گریه و با دعا و آرزوی سلامتی واسه جفتتون از هم خداحافظی کردیم...که فرداش به سلامت بیای پیشمون... هِی روزگار..... داری میرییییی بی وقفه......بچه هامون بزرگ میشن به سلامت........خدایا خودت مواظبشون باش... تولدت مبارک عزیزم.... ...
نویسنده :
آزاده
12:37
کمبود وقت...
این روزها حسابی وقت کم میاریم....خوابم کم شده.....شبها تا دیر وقت بیدار... خونه ما که رنگ و بوی ماه رمضون نداره......انقددددددددر دلم تنگیده که .... فقط بابا روزه میگیره که تا الان پیشمون نیست......بیاد ممکنه حال و هوای این ماه مبارکو بگیریم... بگذریم. خاله زهره اینا سورپرایزمون کردن و پنجشنبه شب موندن پیشمون..صبحش با هم رفتیم استخر... عصرش رفتیم پیست اسکیت.....مربی نیومده بود و ما بی اطلاع....مدیر آکادمی کلی معذرت خواهی کرد چون فراموش کرده بود بگه......ما هم زیاد نموندیم... دختر عمم زنگید که شب با عمه و بچه ها میان خونه....دیدن آقا بزرگ.......واسه همین زودتر برگشتیم که خرید میوه شیرینی داشته باشیم....سورپرایز شدیم باز.....پرستو و پ...
نویسنده :
آزاده
20:13
الهی به امید تو....
امیدوارم نتیجه بازی ایران بوسنی......توووووووپ شادمون کنه. مشغول کشک و بادنجونم....قراره خاله زهره و عمو علی شام بیان پیشمون......مسابقه رو با هم ببینیم.... بابا و آقا بزرگ بیمارستانن.....امیدوارم به موقع برسن.
نویسنده :
آزاده
19:50
تابستانه
مدتی که سرم شلوغه، زیاد با هم کنتاکتیم.....یه سری کتاب چند ماه قبل خریده بودیم که روابط مادر دختر و پدر دختر و مشکلاتی رو توی این زمینه آسیب شناسی میکنه...سخت مشغولم تا ببینیم به کجا میرسیم.... گاهی حس میکنم نسبت به باقی پدر مادرا بهت سختگیرترم....واسه همین یه جورایی به هم ریختیم....(شاید) از طرفی یکی دو ماهه بخاطر یه سری مسائل، شکل زندگیمون عوض شده واسه همین مراعات بعضی نکات جدید مهم شده منم به طَبَع اون سخت گیر تر.. و پیش درآمدش، دیسیپلین ما توی خونه و نتیجه اش، تا حدودی ناسازگاری و عدم هضمش واسه شما...امیدوارم به نتایج بهتری برسیم .....حالا نه 100 درصد ولی تا یه جاهایی به درک متقابل برسیم... خداروشکر رشد فکری که هر روز درت شاه...
نویسنده :
آزاده
11:27
حال و هوای ...
--------
بازم جنازه ام اومد بنویسه...خیلی خوابم میاد......الان 12 نیم شبه... نیمه دوم برزیل مکزیک......شروع شد... فقط اینکه الان با هم در حالت کُنتاک بسر میبریم.... ظهر، 12 نیم، قرار آتلیه داشتیم...تا 3 طول کشید.....کلی دکور انتخاب کرده بودیم که فرصت نشد به همش برسیم.....موکولش کردم واسه 6 ماه آینده...1 سالگی دنا جون....ایشاللللله :-* عصر بردمتون پارک خوارزم...بعد از بازی مشغول جمع کردن زباله های ریخته شده توسط (به قول خودت) بعضی از مردم بی تربیت شدی....بعد از مختصر خرید برگشتیم خونه....به صرف سوپی که بار گذاشته بودم...دنا جونمم حسابی استقبال کرد.. صبح پیانو....داشتی......نسبتا اوکی فردا کلاس زبان.......هیچی کار نکردی...... یکی از خ...
نویسنده :
آزاده
0:45
اولین مسابقه.....
با اینکه بی تفاوت بودم...و پیش خودم پیش بینی باخت 3 بر صفرمونو داشتم(عندِ مثبت اندیشی ام من D: )....ولی در نهایت تبش منو هم گرفت.... همراه با دو تا آب طالبی یخخخخخخ بیننده مسابقه ایران نیجریم منو بابا... ووووووییییی شروع شد... ...
نویسنده :
آزاده
23:28
ساینا....
مدتی که مدرسه نمیری، هم بد غذا شدی... هم زیاد به حرفهام توجه نمیکنی... غذا هر چی باشه میخوری (یه جورایی از روی اجبار چون چاره ای نداری و گزینه دیگه ای پیش روت نمیزارم) ولی قبلش میگی چی داریم ، بعدم میگی واییییی ... حتی راجع به غذاهای مورد علاقه ات...نمیدونم یه پیکه.....و گذری یا میخوای همینجور ادامه بدی... در مورد حرف نشنوی، وقتی میگم چرا اینجوری شدی، میگی من که طوریم نیست....میبینی که هر جا میریم مدرسه آکادمی، و جاهای دیگه همه ازم تعریف میکنن و ..... نمیدونم چی بگم چون با واقعیتی تلخ روبرو میشم... میگم مهم اینه که توی خونه هم به حرفهام توجه کنی... از طرفی میدونم واسه خونه نشین شدنت هم میتونه باشه... چون بیرون که میریم و تنوع ...
نویسنده :
آزاده
11:53





