ساینا ساینا ، تا این لحظه: 18 سال و 4 ماه و 20 روز سن داره

خاطرات ساینا

خاده مدیه دیروز... خاله ملیحه امروز

خوشگلم الان خواب نازی... اتاقتو کااااااااملا مرتب کردی بعد از کتابخونی خوابیدی..... عصر سه شنبه رفتیم......همایش ریاضی مدرسه خ د .....بدددک نبود...ولی از انتظاری که ما داشتیم خیلی فاصله داشت. ظهر چهارشنبه مدرسه تون جلسه داشتیم......که در واقع آخرین جلسه سال تحصیلی با اولیا بود....جشنتون احتمال زیاد 29 اردیبهشت برگزار میشه....کلی تمرین کردین این مدت.....نمایش.......شعر و .... یکشنبه قراره واست جشن تولدتو توی مدرسه برگزار کنیم... البته با حضور همکلاسیا و مربیانت... دیروز صبح خاله ملیحه جون رسیدن ... خوشبختانه بابا از رفتن به سمینار دندان... منصرف شدن... شمارو سپردم به بابائی که ببرتد کلاس پیانو من و دنا جون ساعت 10 نیم راه افتادیم ...
19 ارديبهشت 1393

روزها....

خیلی از خاطراتمون تلنبار شد........ پنجشنبه ظهر زودتر راه افتادیم با خاله زهره اینا رفتیم بیرون.....پارک داوودیه که روز پنجشنبه ای بهت خوش بگذره (آخه میگی دوست دارم مهمونی تو خونه نباشه بریم بیرون) هوا عالی ابری بود(عشق من هوای ابری) خنک و باد میوزید دنا توی کریرش حسسسسابی کیف میکرد وقتی نسیم خنک به صورتش میخورد.... 2 3 ساعتی اونجا بودیم رفتیم خونه خاله محبوبه اینا.......کلی با رایان جون بازی کردی......از قهقهه های رایان لذت میبردی........شب همونجا خوابیدیم فردا ظهر رفتیم پارک......خوشبحااالت شد بازم.....ناهار برگشتیم خونه......تا دم غروب اونجا بودیم....راستی عمو محمد بابای فرناز جونم تمام مدت باهامون بودن..... شنبه صبح شما رفتی مدرسه...
16 ارديبهشت 1393

...

اومدم بنویسم ولی.......شدیدا خوابم میاد.....  
14 ارديبهشت 1393

ع ش ق من.....:-*

امروز یه اردوی به تمام معنا بودین.....از طرف مدرسه رفتین پارک بهشت مادران که به پارک بانوان معروفه....با خوشحالی برگه رضایتنامه رو آوردی گفتی....میخوایم بریم یه پارکی که فقط مخصوص خانومهاست و آقایون نباید بیان و حتی میتونیم لباسهامونم درآریم..........گفتی حتی شلوار D: (شیطوووووووون) اینبار غذاتونم همونجا میل کردین......به توصیه مدرسه کلی خوراکی و چند تا ساندویچ اولویه واسه ناهار واست گذاشتم....کلبه ات یه عروسک توپ و یه بازی فکری رو با خودت برده بودی...... وقتی برگشتی اعتراض داشتی که همه اومدن توی کلبه و روی سرو کله ام.... باهات حرف زدیم که (نباید ناراحت بشی ..... چه بهتر که همه اومدن توی کلبه ات و دور هم بودین و و و ) ولی میگفتی دیگه نمیرم ب...
10 ارديبهشت 1393

هفته ای که ننوشتم.....

روز شنبه عصر اتاقت حاضر شد.....یه سری کارها و تغییرات دیگه موندش تا فرصت های بعدی.....ولی مهم این پروسه بود که خوشبختانه بعداز یک سال و اندی از سر گذروندیم...... عصرش رفتیم باله... یکشنبه صبح تا شب مشغول مرتب کردن اتاقت بودیم..... با اینکه سعی کردم توی این سالها وسیله و اسباب بازی سر هم نشه ولی بازم کلی بود....بهت میگم "وای ساینا چقدررر شلوغ پلوغ کردی دورو برتو" میگی " خوب چیکار کنم بیشترشو هدیه گرفتم نمیتونم که نگیرم " D: یکشنبه روز مادر هم بود. به بابا گفته بودی میخوام سورپرایزش کنم (منو) وقتی از مدرسه برگشتی یه کارت پستال قلبی خوشگل که توی مدرسه کار کرده بودین بهم اهدا کردی....بهترین هدیه و اولین هدیه ای که اختصاصا از خودت گرفتم ....
6 ارديبهشت 1393

:-)

صبح بیدار شدی به بابا میگی " اِه پس چرا اتاقم هنوز تغییر نکرده " این در حالی بود که تختت رو جمع نکرده بودیم توی اتاقت خواب بودی D:
30 فروردين 1393