ساینا ساینا ، تا این لحظه: 18 سال و 4 ماه و 18 روز سن داره

خاطرات ساینا

بنام آرامش بخش دلها...

دیشب بعد از تلفن بابا حسابی حالم گرفته بود...طفلی دنا....درحالیکه بهش شیر میدادم اشکهام خودبخود سرازیر میشد... شما مشغول تی وی دیدن بودی... حدودای 11 نیم بابا بهم زنگ زد که اوضاع بهتره و نتیجه آزمایشاتی که از آزمایشگاه بیرون گرفتن کلی با آزمایشگاه بیمارستان متفاوته و اونقدری که قبلا گفته بودن(از کار افتادن جفت کلیه ها) شرایط حاد نیست...با عمو مهدی و عمو جواد قدم میزدن اون لحظه... خدارو از ته دل شکر کردم و دل بستم به امید در آینده... امروزم تا ظهر خوشبختانه خبر سلامتیشونو دارم... بابا گفت فعلا مجبورند همچنان توی همون بیمارستان بستری باشند....ای کاش میشد اعزام بشند....امان از دوری مسافت و امان از فقر امکانات توی شهرهای کوچیک...  ...
4 شهريور 1393

یا من اسمه دواه و ذکره شفاه...

دلم خوش بود که امروز آخرین جلسه آکادمیه.....ولی،بهم رسوندن که  تا 2 ماه دیگه همچنان ادامه داره...در این صورت آنتراکت بی .... البته پُر بی راه هم نمیگفتن....فاصله بیفته هم شما هم ما کلا میریم تعطیلات و  بی خیال درس.... فعلا که عادت کردی و وقتی شنیدی انگار نه انگار....شکایتی نداشتی..... راستش دیگه واسه خودمم این بروبیاهای طولانی عادی شده ... امروز از صبح تا 1 ساعت قبل از رفتن به آکادمی فقـــــــــط شاهنامه کار کردیم....یه ذره هم پیانو....در حد خوابوندن دنا... (D:) قطعه "شب" از دکتر خواهش کردم با خانم دکتر م صحبت کنه و حجم ------------------------------------------------------------------- دست و دلم بدجوری لرز...
3 شهريور 1393

ته مونده نوشته های مرداد ماه

عروسکم الان خواب نازی.....گفتی خدا کنه کابوس ماجرای امروز رو نبینم......گفتم بیا پیش خودم بخواب.....تا کابوس نبینی......خیلی سختت بود....... بگذریم........ از کلاسهای تابستونی مدرسه ات بگم که کلا تمام شد......و صبحها آزادی.... توی زمینه شنا حسابی پیشرفت کردی طی 12 جلسه واقعا کولاک کردی....اصلا  فکرشم نمیکردم به این زودی راه بیفتی....و به راحتی توی قسمت عمیق شنا کنی....آخرین جلسه فستیوال ترتیب داده شد با حضور ما مسابقه دادین...شما 4 بار مسابقه دادی که در نهایت یه مدال نقره فرمالیته بدست آوردی...و خوشحال شدی و شدیم.... پریروزم من و شما و خاله زهره صبح کله سحر سانس 8 رفتیم استخر و دوباره شاهد هنرنماییت شدم... چیزی که بابا آرزوی دی...
1 شهريور 1393

تو خودِ نمره بیستی....

عزیزم.....واقعا ازت ممنونم.........خستگی به تنم نمیزاری... بیشتر از همیشه بهت میبالیم....... خدایا ......بخاطر الطافت بیکرانت، شکر......
27 مرداد 1393

خونه تکونی...

عاقا چی بگم که این دو روزه حسابی از کَت و کول افتادیم... هرچند در نهایت، دیدن اون همه تمیزی لذت بخشه... قربونت برم حسابی کمک حالمون بودی...دنا جونم توی تاب مارو رصد میکرد... دیروز بسته خاله زیبا به دستت رسید... کلی هدیه های خوشمل... البته یکیشم واسه دنا جون بود... اینام سفارش من به بابا... تا جایی که بشه سعی میکنیم همیشه از همین ظروف واسه پخت پز روزمره خودمون استفاده کنیم...البته اون نُقلیه واسه دنا جونه... پنجشنبه شب و جمعه مون رو با خاله محبوبه اینا و خاله زهره اینا سر کردیم.....خوش گذشت......مث همیشه... عاشقتونیم..........عروسکها :-*   ...
26 مرداد 1393

طبس، ماتم، سیاهی

کاش آن شب را نمی آمد سحر                    کاش گم در راه پیک بد خبر                              ای عجب کان شب سحر اما به ما                                                     ...
19 مرداد 1393