ساینا ساینا ، تا این لحظه: 18 سال و 4 ماه و 20 روز سن داره

خاطرات ساینا

روزانه های گذشته

پنجشنبه عصر بعد از اسکیتت رفتیم خونه خاله محبوبه......شب همونجا موندیم تا عصر جمعه حسابی با رایان جون بازی کردی........اصرار داشتی بیشتر بمونی......ولی کلی کار داشتیم....هم بابا هم شما جفتتون درس داشتید.....شب اتاق خواب خودمونو به نفع دنا جون تغییر دادیم......که کمتر از روی تختخواب ما سقوط کنه....  صبح شنبه کلاس داشتی......جلسه آخر کلاسهای خواندن نوشتن و ریاضی علوم......رسوندیمت و خودمون رفتیم نمایشگاه بین المللی مبلمان و دکوراسیون..... که خیلی به موقع به پُست ما خورد.....حسابی زیر رو رو کردیم و .... ظهر شد با مشورت هم به این نتیجه رسیدیم که بابا دربست بگیره بیاد دنبالت که تا آخر تام نمایشگاه رو هم همونجا باشیم..........یه ناهار دلچس...
14 مرداد 1393

سفر...

یکشنبه عصر یهویی زدیم به جاده.....3 حرکت کردیم.....7 نیم انزلی بودیم....خوشختانه به شلوغی جاده ها بر نخوردیم و هوا هم عالی بود... فقط دریا حسابی موج داشت و نمیشد تیوپ سواری کنی بنابراین توی ساحل شن بازی و گریزی هم توی آب میزدی.....من و دنا هم تماشاچی بودیم و از نسیم خنک دم غروب ساحل لذت میبردیم بخصوص دنا جون که هر موقع باد شدت میگرفت ذوق میکرد... شب شام از بس عشق فست فود شدی پیتزا ساندویج سفارش دادیم توی تراس یه فست فودی نشستیم و نوش جان کردیم در حالیکه دنا جونم توی کریر خواب بود..... شب، ساحل قو یه پلاژ واسه اقامت گرفتیم ... تا ظهر بازم کلی توی ساحل مشغول شدین 12 راه افتادیم به سمت ماسال و ییلاقات ماسال شاندرمن.....حسابی سرد بود.....هت...
14 مرداد 1393

سفر، رفتن یا نرفتن...

امروز وقت سنجش پزشکی داشتی عشقم... بابا که قصد داشت بره دنبال کارای خودش یهویی از مدرسه زنگیدن که نوبتتون امروزه و جهت یادآوری تماس گرفتن ... منم که این روزها شب و روز واسم یکیه....فراموش کرده بودم به سرعت مدارکت رو آماده کردم رفتین واسه سنجش سلامت....کلی با تاخیر به کلاس های امروزت توی مدرسه رسیدی...جای شکرش باقیه که یهویی همش انجام شد....زحمتش گردن طفلکی بابا که روزه بود..... از مدرسه که برگشتی بلافاصله ناهار خوردی(همبرگر خونگی که عاشقشی) تا عصر با هم بازی کردیم....این چند هفته یکسره مشغول فوتبال دستی و منچ و مار پله و فکر بکر و هامپ هام و کلی بازی دیگه بودیم....زمان به سرعت گذشت شد 5 نیم بابا رو بیدار کردیم قسمت جدید شاهگوش ببینیم....ی...
5 مرداد 1393

فقر فرهنگی، بیشتر ازاین؟؟؟ عجب ملتی هستیم...

اکثر خانواده های فامیل و دوست و آشنا طبق معمول از روی چشم و هم چشمی و یا احساس کمبود در مقایسه با سایرین، واسه بچه های حدودا 2 سال به بالاشون تبلت خریدن و یا قصد دارن (گرچه این روزا تبلتهای مخصوص کودک هم توی بازار فراوونه ولی فرقی نمیکنه)...متاسفانه خانواده ها هم خوشحالن که بچه ها به این شکل سرگرمن یه گوشه نشستن و مزاحم کارشون نیستن(شایدم بچه هاشونو آپ تو دِیت متصورند) ولی مهمترین و مخرب ترین اثر این وسیله منزوی کردن بچه ها و دوری اونها از خانواده هست که میتونه صدمات جبران ناپذیری روی بچه ها بزاره. امیدوارم با اطلاع رسانی بیشتر خانواده ها کمی به خودشون بیان... البته که خود دار بودن توی این عرصه سخته و یه جور مبارزه به حساب میاد ولی خداروش...
4 مرداد 1393

خاطرات تیر ماهی

نمیدونم از چی بنویسم......کلی از خاطراتمون تلنبار شد رو هم رفت..... کلی با عارف جون و عمه جون خوش بودیم......حسابی بازی میکردیم.......بازی های فکری علی الخصوص اونی که خاله زهره جون اینا زحمتشو کشیدن واسه تولد کادو دادن..... کانال بی بی تیوی رو دوباره راه انداختیم با دنا جون مشغول میشین.... از کارها و پیشرفتهات جسته گریخته.......مینویسم... باله که کماکان هفته 2 ساعت باشگاه میری.... استخر هم هفته ای دو روز..... تمرینات پیانوت رو به راه و استادت ازت کاملا رضایت منده.... اسکیتت بعد از 8 جلسه کلاس نیمه خصوصی، مربیت معتقده که بعد از 4 جلسه دیگه میتونی یه رشته انتخاب کنی چون دیگه توی پایه مشکلی نداری مگر اینکه بخوای همش تکرار ک...
31 تير 1393

73 مین ماهگردت مبارک قشنگم

این دوست داشتن است این همان حس قشنگی ست که دلم میخواهد او درون دل من جای باز کرده است کودکی بازی گوش نازنینی با هوش چشمهای مشکی پوستی مهتابی گیسوانی چو شب بی مهتاب که نسیم خوش او دلها برده ز کف اری اری اری دوستش میدارم قهقه های قشنگش که همه مستانه حاکی از سر درون خوش اوست دوستش میدارم من که خود میدانم او یقین سهم من است از بهشت خاکی
23 تير 1393