خاطرات ساینا

...

این روزا با اینکه سرم خیلی شلوغه ولی از درون حس روزمرگی و یه مقدار بی انگیزگی شدم...  احساساتم جوریه که توانایی نوشتن رو هم ازم سلب کرده.....فعلا حرفی نیست.....  
4 خرداد 1396

ببار ای بارووون ببار...

چند روز بارونی ر چند روز بارونی رو پش ت سر میزاریم...دو ماه و دو هفته پیش هم روز تشییع ... مامان هم بارونی بود...انگار که اون روز آسمون هم در غم ما شریک بود و با وجودیکه همیشه عشق و عِرق بارون داشتم حس میکردم از اون به بعد...تماشای بارش بارون این رحمت الهی غم انگیز و سنگین و سهمگین ترین خاطره ی عمرمو به یادم بیاره...ولی کم کم متوجه شدم بارش رحمت، چیزی نیست که باعث رنجش باشه،صد البته که بسته به حال آدمها داره... سعی کردم دریچه نگاهمو تغییر بدم...چرا به وجه مثبتش توجه نکنم، دی 95...در حالیکه 3 روز تمام بی وقفه هوا بارونی بود... روز تشییع هر آدمی که به نوعی روز اجتماع وداع دوستداران عزیز از دست رفته به حساب میاد، بیشتر از 3 هزار نفر قدم رنجه ک...
18 اسفند 1395

دلتنگی یعنی...

بشینی به خاطراتت با مادرت فکر کنی... اونوقت یه لبخند بیاد رو لبت... ولی چند لحظه بعد... شوری اشکهای لعنتی، شیرینی اون خاطرات رو از یادت ببرند... یادت بخیر... خدایا آرومم کن... ...
9 بهمن 1395

....به کدامین صبر؟؟؟

مادرم...  دستهايت كجاست ، كنار بزند دلتنگي ام را  خيالت همه جا با من است ،  دلم  گرماي بودنت  را مي خواهد  نه  ســردي خيالت  را ... . ...
6 دی 1395

:-)

هفته پیش یکشنبه شب عمه جونت اینا رسیدن خونمون...دوشنبه صبح حول و حوش 10 راه افتادیم به سمت ماسال...عصر 3 رسیدیم ییلاقات...تمام مسیر برفی بود....اونروز هوا گرمتر بود...کلی لذتبخش بود آفتابش...دو روز و دوشب موندگار شدیم.....از هر فرصتی واسه بیرون رفتن و عکاسی و برف بازی استفاده میکردیم... توی سوییت هم بساط شیر قهوه ی داغ راه مینداختم و همگی گرم میشدیم... خیلی دلچسب بود ظهر چهارشنبه برگشتیم خونه.....دم غروب رسیدیم.....صبح پنجشنبه کلاس داشتی....با موفقیت پشت سرگذاشتی...واقعا هر بار که دکتر ازت راضیه یه موفقیت واست محسوب میشه.....چون هر آن ممکنه بخاطر کم کاری اون هفته، دیپورت شی.... بعد از کلاس فوری ناهار بارگذاشتم همگی رفتیم میلاد نور... عمه...
14 آذر 1395

:-)

خداروشکر مسئله ای که نگرانش بودیم بعد از یک هفته تشویش به خیر گذشت... تعطیلات آینده انشالله قراره عمه جون اینا بیان....بابا اصرار داشت بریم چابهار ولی من....... تعطیلات هفته پیش هم محمد و احمد پیشمون بودن....روزای خوبی رو گذروندیم...فعلا حجی جونو نگه داشتم بمونه پیشمون آخه از بهمن کلاسهای دانشگاهش شروع میشه و سرش گرم درس......با بابا هم صحبت کردم و اینهفته موند و قراره بعد از تعطیلات بره....هفته بعد از تعطیلات باز کلاس داره با این کارم طفلی مونده کی بره کی برگرده... امشب سردترین شب زندگیمو میگذرونم.... منهای ده....امروز بدجورررررررررررسرد بود...استخر داشتی... با سه تا کلاه پوشوندمت......دو تا شلوار به همراه کاپشن... شب مهمون داشت...
3 آذر 1395

:-)

۱۰ ۱۱ روزی عمه جونت اینا پیشمون بودن...امروز صبح رفتن  جاشون خیلی خالیه.... الان از شطرنج برگشتیم...از یکی دو ساعت پیش بارون داریم...اونم سیل آسا...۴۵ مین از کلاس تا خونه طول کشید...که بارون هم مزید بر علت ترافیک این ساعت همیشگی شد... تایم کلاست با دنا جون رفتیم دیدن خاله فرح... دلش حسابی واسه دیدنت پر میزنه آخه توی سه هفته یک ماه اخیر که از پیشمون رفتن فرصت نشده همدیگرو ببینید... روز اسباب کشی حسابی ناراحت کننده بود واسه شما دوتا چون به طرز خاصی همدیگرو دوس دارید... همه ی کلاسا مث قبل برقراره... استخرت رو ۱۲ جلسه دیگه تمدید کردیم که پروانه ات تکمیل و تثببت بشه و انشالله بعد از اون وارد مرحله ی جدیدی از آموزش میشی... بابا دو هفت...
17 آبان 1395

:-)

خیلی وقته ننوشتم... الان دم کلاس شطرنجت منتظرم... هوا رسما سرد شده ... از اول آبان شوفاژا روشن شد... بعدا میام مینویسم...  
3 آبان 1395