خاطرات ساینا
تاريخ : چهارشنبه 18 اسفند 1395 | | نویسنده : آزاده

چند روز بارونی رچند روز بارونی رو پشت سر میزاریم...دو ماه و دو هفته پیش هم روز تشییع ... مامان هم بارونی بود...انگار که اون روز آسمون هم در غم ما شریک بود و با وجودیکه همیشه عشق و عِرق بارون داشتم حس میکردم از اون به بعد...تماشای بارش بارون این رحمت الهی غم انگیز و سنگین و سهمگین ترین خاطره ی عمرمو به یادم بیاره...ولی کم کم متوجه شدم بارش رحمت، چیزی نیست که باعث رنجش باشه،صد البته که بسته به حال آدمها داره... سعی کردم دریچه نگاهمو تغییر بدم...چرا به وجه مثبتش توجه نکنم، دی 95...در حالیکه 3 روز تمام بی وقفه هوا بارونی بود... روز تشییع هر آدمی که به نوعی روز اجتماع وداع دوستداران عزیز از دست رفته به حساب میاد، بیشتر از 3 هزار نفر قدم رنجه کردند و به مراسم خاکسپاری مادر عزیزم تشریف آوردند و باعث تسکین خاطر ما شادمانی روحش شدن... بعد از اون حتی افرادی که نمیشناختیم تا همین اواخر واسه تسلی دادن میان و از الطاف و خیراتی که از دست مامان عزیزم بهره مند شدند خبر میدن و این باعث خوشحالی و رضایتمندی من و خانواده ام میشه... و باور هر چه بیشتر موهبت الهی که خدا در روح مادرم دمیده بود ... ایمان دارم که هواشو داره و تنهاش نمیزاره...

البته که آقایی هنوووووووووز که هنوزه مث روز اول عزاداره و بدجوری بی تاب.....هر روز صبح زود بعد از نماز و بعد از ظهرها میره بهشت زهرا و خاک مامانو میشوره و واسش قرآن میخونه و وو

هر روز زنگ میزنه که امسال زودتر بریم اندیمشک ... حسابی بی صبر و قرار شده......خدایا خودت کمک کن...

 





[موضوع : ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 422 صفحه بعد