ساینا ساینا ، تا این لحظه: 18 سال و 4 ماه و 22 روز سن داره

خاطرات ساینا

دخترک نازنیم....

شنبه صبح خوشحال از اینکه میتونی اونجا بلز بزنی رفتی مدرسه. خیلی بهت خوش گذشته بود ... میوه های تزیین شده با خودت آورده بودی و نصفش رو توی راه خورده بودی و باقیشو آوردی گذاشتی رو کانتر ازش عکس گرفتیم... گفتی فقط من و آیاتای موزیک زدیم... اون فلوت من بلز.....بچه ها خیلی شلوغ میکردن واسه همین درست نتونستین اجرا کنین و داد زدید" ساکتتتتتتتتتت شید که آهنگ بزنیممممممممم "D: شنبه عصر بعد از آکادمی زبان رفتیم خونه خاله زهره که قرار بود همه اونجا باشیم شب یلدا...بنابراین کلاس باله رو کنسل کردم و مجبوری جبرانی بری...شب خیلییییییییی خوبی رو گذروندیم تا 1 نیم اونجا بودیم... سورپرایز خاله زهره بساط کرسی بود... خیلی چسبید... از چند شب قبل همش ازم میپرسی...
3 دی 1392

عروسک....در هفته ای که گذشت...... :-*

مث همیشه هفته شلوغ پلوغی داشتیم. دوشنبه رفتیم کلاس زبان.....خوشبختانه تیچرهات معین شدن.....شنبه ها خانوم "ع" و دوشنبه ها خانوم "ر" خیلی راضی ام....هر دوشونو دوست داریم و باهاشون راحتیم... خانوم ر سختگیر تره و وقتی بیخودی بهت باج نمیده بیشتر لذت میبرم ... درسهات هر روز سنگین و سنگینتر میشه. دکتر با Should یه سوال ازت پرسید که یه جواب خوب بهش دادی که توی ذهنشم نمیگنجید به فارسی بگی چه برسه به انگلیش...بهم پیشنهاد کرد که اگه اجازه بدیم توی یکی از همایش ها با خودش ببرتد... در اونصورت باید جلوی کلی آدم حرف بزنی... گفتم اگه فکر میکنین از پسش بر میای، ما مشکل نداریم... گفت حتما میبرمش و کلی بوسیدت و شوخی و سوال همیشگی خنده و بای دادیم... برگشتی...
29 آذر 1392

کمبود وقت...

این روزها فوق العاده شلوغیم... به سختی به درسهات رسیدگی میکنم.....خودم که هیچ...کلا گذاشتم کنار چون به هیچ وجه فرصت نمیشه مطالعه یا بنویسم... راجع به درس احساس بیهودگی میکنم... اگه برسم چند واحد امتحان بدم و پاس کنم انشالله با همکاری یکی از آشناها انتقالی میگیرم و در صورت نیاز (که از نظر خودم شدیدا بهش نیازمندم) مرخصی..... ای بابا روز دانشجو هم اومد و رفت و فقط خاله فریبا و لیلا یادم بودن (D:) بابا هم ته روز به من و عمو مسعود...(:دی) الان مدرسه ای... عمو و بابا و آقا بزرگ دیشب تا صبح بیدار بودن که بتونن آقا بزرگ رو به عمل کلونسکپی امروز برسونن...خدا خیرشون بده شب وحشتناکی رو گذروندن که توی تصور هیشکی نمی گنجه، منم با وجود خستگی شدید سعی کر...
18 آذر 1392

شیرینم، 2000 روز میگذره از زمانیکه فرشته زمینی ما شدی ...

  2 هزارمین روز تولدت مبارک عروسک قشنگم... عاشقونه دوستت داریم....تا ابد...... من و بابا دیشب میخواستیم واست یه جشن کوچولو بگیریم...ولی فرصت نشد....هم باید آقا بزرگ رو میبردیم مطب دکتر.... و هم خیلی خلوت بودیم.....خاله محبوبه اینا که طبس رفتن.....خاله زهره اینا هم قم خونه بابای عمو علی... بیخیالش شدیم...تا خاله فریبا  و عمو مسعود که اومدن اقدام کنیم.....امیدوارم مسئله خاصی پیش نیاد......تا بتونیم خوشحالت کنیم.....از پریشب بارون میومد.......و از صبح هم برف.......الان به همراه  بابا رفتین  برف بازی.....آقا بزرگ رو با خودمون بردیم قم که زیارت کنن.....حسابی دلشون وا شد....خودمم که کلاس داشتم....اونجام بارون شدید با تگرک...
14 آذر 1392