ساینا ساینا ، تا این لحظه: 18 سال و 4 ماه و 22 روز سن داره

خاطرات ساینا

درددل....

دیروز و پریروز روزهای خیلی بدی رو گذروندیم...  با دیدن آقابزرگ هر لحظه هر جا بغض داشتم ... اصلا تصورش رو هم نمیکردم تا این حد تحلیل رفته باشن... خیلی غصه دار شدم . دیروز که واسه نوار قلب و اکو بردمشون تابان،  وقتی عمو و آقا بزرگ رفتن تو، بی اختیار اشکهام سرازیر میشد... چی فکر میکردم چی شد... همه سعی امو کرده بودم این مدت هیچ مشکلی باعث پریشونی حالم و روحیه ام توی بارداری نشه...ولی......انگار بدتر از دورانی که با ساینا به اصفهان بروبیا داشتم و مشکلی که واسه خونه پیش اومده بود و باعث شد از خونه نقل مکان کنیم و مشکلات پیرامونش در برابر اوضاع فعلی، هیچه هیچ بوده.... بابا از بیمارستان اومد کلینیک پیشمون... با دیدنم حالش گرفته شد و ازم...
12 آذر 1392

w0o0w

دیروز از صبحش که خاله مریم آز داشت تا ته شب درگیر بودم... یعنی به عمرم ایییییییییییینهمه خسته نشده بودم کف پام و انگشتهام حسابی دردناک شده بود... صبحش زنگ زدم به خاله زهره که اگه وقت داره 3 تایی بریم به بهانه خرید یه کتاب قدم زدن و هوای پاک استنشاق کردن... خاله زهره خوشبختانه آزاد بود و این شد که رفتیم خونش 1 ساعتی نشستیم اول سمت جمهوری واسه چند تا خرید خاله مریم و بعدم انقلاب واسه خرید کتاب و کلا دیدن ویترین های انتشاراتی ها... خیلی بهمون چسبید.....قبل از اینکه بریم سراغ خرید کتاب رفتیم خونه خاله زهره ناهار خوردیم با خیال راحت زدیم بیرون... جلد 1 کتاب آموزش پیانو جان تامسون رو خریدیم به اضافه بازی لی لی که جزو چیزهایی بود که دوست داشتی با...
10 آذر 1392

:-*

این چند روز که بیشترش توی خونه گذشت رو سعی کردیم هر چه بیشتر و بیشتر با هم باشیم. هم حسابی درسهاتو با هم کار کردیم و هم بازی و تفریح و ددر و کارتون و کارهای دیگه. دوشنبه صبح خاله زیبا و مادر شوهرش که از چند روز قبل خونه فامیل همسر بودن اومدن پیشمون ... مادر شوهر خاله جون واست یه سارافون بافت خوشگل و خاله جون هم 3 تا کتاب خریده بودن... یکیشون گاج بود که یکسره به تبلیغاتش توی تیوی توجه میکردی  و میخوندی و میگفتی واسم بخر...... تا کتابش رو دیدی از بقیه جداش کردی با خوشحالی اومدی پیشم و گفتی گااااااااااااااااج... همه زدیم زیر خنده.....عصر بعد از مدرسه آکادمی، انگلیش داشتی... راضی کننده بود. صبح سه شنبه جلسه ماهانه بین مربیا و والدین هر ...
8 آذر 1392

دیروز ... امروز

خواب آلود از مدرسه برگشتی خونه... چند مین استراحت و کارهای شخصی....زدیم بیرون حرکت به سمت کلاس زبان..... اونقدر خواب آلود بودی که آخر مسیر خوابت گرفت......بیدارت کردیم بردیمت داخل بعد از خوش و بش با دکتر رفتی دستشویی آبی به صورتت زدی.....رفتیم کلاس.... درس جدید رو کار کردین.....آخراشم مرور درسهای قبلی......و تمام homework ی که باید پس میدادی..... با اینکه به سختی حرف میزدی و خسته بودی...تیچر از کارت راضی بود.... آخر سر دکتر اومد پیشت بهت تذکر داد که درست بشینی(چون به قول تیچر عین مادربزرگها لم داده بودی روی صندلیت) و یه تیکه بهت انداخت و خداحافظی کرد و رفت دفتر اصلیش واسه جلسه....... توی مسیر برگشت از بس شلوغ بود گفتم بخوابی که باشگاه سرحال ...
3 آذر 1392