درددل....
دیروز و پریروز روزهای خیلی بدی رو گذروندیم... با دیدن آقابزرگ هر لحظه هر جا بغض داشتم ... اصلا تصورش رو هم نمیکردم تا این حد تحلیل رفته باشن... خیلی غصه دار شدم . دیروز که واسه نوار قلب و اکو بردمشون تابان، وقتی عمو و آقا بزرگ رفتن تو، بی اختیار اشکهام سرازیر میشد... چی فکر میکردم چی شد... همه سعی امو کرده بودم این مدت هیچ مشکلی باعث پریشونی حالم و روحیه ام توی بارداری نشه...ولی......انگار بدتر از دورانی که با ساینا به اصفهان بروبیا داشتم و مشکلی که واسه خونه پیش اومده بود و باعث شد از خونه نقل مکان کنیم و مشکلات پیرامونش در برابر اوضاع فعلی، هیچه هیچ بوده.... بابا از بیمارستان اومد کلینیک پیشمون... با دیدنم حالش گرفته شد و ازم...
نویسنده :
آزاده
9:19



