روزایی که گذشت....
مدت زیادیِ اینجا ننوشتم... یکی از دوستان میگفت با وجود ف ی س دوغ اینستاگرام و بقیه شبکه ها...بازم مینویستی....... به نظرم ربطی نداشت.....هیچوقت هیچ جا به اندازه نوشتن توی وبلاگ لذت نبردم....اینستا که محل جولان عکسهاست.....کلا درگیری من باهاش خیلی کمه....ف ی س بوغ و بقیه جاها هم هر کدوم جایگاه خودشونو دارن... ..برعکس، شدیدا منتظرم با سواد شی که یا یه وب جدید تاسیس کنیم ، یا توی همون وب پرشین بلاگ فعلی تجربیات و خاطره ها و ذهن نوشته های قشنگت رو بنویسی... بهت قول دادم تایپ کردن درست و اصولی رو هم بهت آموزش بدم......تو فقط با سواد شو.........قربونت برممممممم.....به امید اون روز که زیادم دور نیست..... دلیل دیر نوشتنم شلوغیمون بخاطر قضیه آقا ب...
نویسنده :
آزاده
14:51
بدون عنوان
دیروز امروز
امروز از آکادمی زنگ زدن که واسه ادامه فعالیت توی گروه شاهنامه خوانی قبول شدی... ولی واقعا سخته و درگیریم...100%نیازمندِ به قول انگلیسی زبونا، بادی لَنگوج و صدای رسایی... از شعر این هفته هنوز 6 بیت بیشتر کار نکردیم... اونم از امروز ظهر بعد از تمرین پیانو مشغول شدیم... عصر اسکیت داشتی...از اونجایی که دیگه آخر تابستونه بعیید میدونم کلاستو تمدید کنم که قاطی مهر نشه... کفشت هم که نیاز به تعویض داره....ایشالله سال آینده و کفش جدید و احتمال زیاد رشته فری استایل رو 100 درصدی کنیم... شاید یه آکادمی اسکیت دیگه شایدم همینجا زیر نظر آقای خلج...تا خدا چی بخواد... فردا صبح حجی جون میاد.....ته تابستون دل کَند بیاد پیشمون....گفتم تنها میاد، گ...
نویسنده :
آزاده
0:2
کارت زرد...
دیروز رسوندمت کلاس شاهنامه خوانی خودم برگشتم... بابا از کلاسش اومد دنبالت...بعد از کلاس خونواده ها رو جمع کردن و ایرادای بچه ها رو گوشزد کردن ، چند نفری ظاهرا اخراج شدن از گروه و یه عده مث شما اخطار گرفتید... شما بخاطر صدای پایین و آرومت... راستش تصمیم دارم اگه این هفته همچنان صدات پایین بود به این بهانه داووطلبانه و اینبار بصورت جدی از ادامه کار انصراف بدم... گرچه بابا همچنان با من مخالفه و معتقده که بهتره ادامه بدی و دکتر هم از طرف دیگه....ولی...بابا میگه اینجوری روی صدات کار میشه و مجبوری......و و و......بهش گفتم "اگه بخوام روی بلندی صداش کار کنم میفرستمش توی گروه کُر که قبل از عیدی از نسیم جون استاد پیانوش راهنمایی گرفتم"......
نویسنده :
آزاده
16:50
...
خداروشکر کلاس شاهنامه خوانیتم روی غلتک افتاده و به راحتی اشعارو حفظ میکنی... امروز واکسن آنفولانزا تهیه کردیم... فرصت شد که دنا جون واکسنشو بزنه چون توی بیمارستان بودیم... ما سه تا فعلا موندیم....تا بعد از کلاسهای آخر هفته بابا.... پنجشنبه بعد از کلاس شاهنامه خوانی رفتم دنبال دوستم که از بوشهر اومده بود اول یه سر رفتیم خونه...بابا رو سوار کردیم بعدش رفتیم درکه... شام خوردیم و از هوای خنک لذت بردیم.... جمعه عصر خاله ملیحه اینا دو ساعتی اومدن خونمون..قرار بود صبح شنبه برن سفر.....کم بود ولی خوب بود که همدیگرو دیدیم...سما جون یه لاک خوشمل واست هدیه آورده بود. از جمعه شب تا 3 شنبه صبح خاله زینت جون اینا خونمون بودن... شنبه شب دختر عم...
نویسنده :
آزاده
23:23



