ساینا ساینا ، تا این لحظه: 18 سال و 4 ماه و 21 روز سن داره

خاطرات ساینا

یه روز یه لره...میشه متفاوت از همیشه...

                        ﻣﯿﺸﻪ ﮐﺮﯾﻢ ﺧﺎﻥ ﺯﻧﺪ؛ پادشاهی چنان دادگستر که لقب وکیل الرعایا میگیره                                  میشه آریوبرزن فرمانده ارتش داریوش بزرگ                              میشه...
12 شهريور 1393

روزهای سخت بیماری آقا بزرگ...

خدایا همه مریضا رو شفا بده......خیلی سخت بود واسم وقتی صدای لرزان آقا بزرگ رو پشت تلفن میشنیدم....ازم خواست تو و دنا رو ببوسم....کم کم بغضم داشت میترکید...فوری گفتم بهتره استراحت کنید... بابا گوشیو گرفت...نتونستم ادامه بدم....... دوباره صحبت کردم.....میگفت نتایج آزمایشگاه بیرون هم نزدیک به نتایج بیمارستانه.....طفلک عمو مهدی....چقدر لحظات سخت تری رو نسبت به ما میگذرونه....درحالیکه 2 ساعت تمام مشغول پیدا کردن رگ بود...بی نتیجه موند....چقدر فیس تو فیس بودن با پدر در این حالت دردناکه وقتی ریز به ریز و جز به جز عزیزترینت زیر دستت باشه و سوزن سوزنش کنی و در نهایت نتونی واسش کاری انجام بدی... به عمه زنگ زدم...آخه دیروز عصر هم حرفهام با عمه...
5 شهريور 1393

عشق به شاهنامه کشته تورو......

آخه از یه طرف حاضر نیستی که ادامه ندی، از طرف دیگه امروز موقع ناهار میگی " دکتر پ دست از سر من ور نمیداره " دیروز دکتر ازت پرسید کلاس جدیدتو دوست داری؟ گفتی آره ولی به سختی شعرهارو حفظ میکنم، اونم فوری گفت، "باشه تو نصفشو حفظ کن، ولی حتما باید بیای..." تا دیروز 21 بیت از داستان ضحاک رو حفظ کردیم... امروز خانوم ط پیغام رسوند که واسه ساینا از کل 35 بیت، 18بیت کافیه... واسه همین امروز شل گرفتی و خوشحال که دیگه کافیه همونارو مرور میکنیم.... الان مشغول کشیدن نقاشی های داستانی...واقعا تا اینجا بامزه کشیدی و بجا... امروز صبح زودتر بیدار شدی که یه دالی موشک به اضافه 6 میزان آکورد رو تمرین کنی...آخه دیروز واقعا زمان کم آو...
4 شهريور 1393

بنام آرامش بخش دلها...

دیشب بعد از تلفن بابا حسابی حالم گرفته بود...طفلی دنا....درحالیکه بهش شیر میدادم اشکهام خودبخود سرازیر میشد... شما مشغول تی وی دیدن بودی... حدودای 11 نیم بابا بهم زنگ زد که اوضاع بهتره و نتیجه آزمایشاتی که از آزمایشگاه بیرون گرفتن کلی با آزمایشگاه بیمارستان متفاوته و اونقدری که قبلا گفته بودن(از کار افتادن جفت کلیه ها) شرایط حاد نیست...با عمو مهدی و عمو جواد قدم میزدن اون لحظه... خدارو از ته دل شکر کردم و دل بستم به امید در آینده... امروزم تا ظهر خوشبختانه خبر سلامتیشونو دارم... بابا گفت فعلا مجبورند همچنان توی همون بیمارستان بستری باشند....ای کاش میشد اعزام بشند....امان از دوری مسافت و امان از فقر امکانات توی شهرهای کوچیک...  ...
4 شهريور 1393

یا من اسمه دواه و ذکره شفاه...

دلم خوش بود که امروز آخرین جلسه آکادمیه.....ولی،بهم رسوندن که  تا 2 ماه دیگه همچنان ادامه داره...در این صورت آنتراکت بی .... البته پُر بی راه هم نمیگفتن....فاصله بیفته هم شما هم ما کلا میریم تعطیلات و  بی خیال درس.... فعلا که عادت کردی و وقتی شنیدی انگار نه انگار....شکایتی نداشتی..... راستش دیگه واسه خودمم این بروبیاهای طولانی عادی شده ... امروز از صبح تا 1 ساعت قبل از رفتن به آکادمی فقـــــــــط شاهنامه کار کردیم....یه ذره هم پیانو....در حد خوابوندن دنا... (D:) قطعه "شب" از دکتر خواهش کردم با خانم دکتر م صحبت کنه و حجم ------------------------------------------------------------------- دست و دلم بدجوری لرز...
3 شهريور 1393