ساینا ساینا ، تا این لحظه: 18 سال و 4 ماه و 18 روز سن داره

خاطرات ساینا

یکی نیست به من بگه تو که انقدر ناراضی، اینجا چیکار میکنی......

الهههههههههههههههی بمیرم..........یه عالمه نوشتم یهو پرید..... ))))))))))))))): من موندم روی چه اساسی نی نی وبلاگ اینهمه تندیس گرفته.....توی همین مدت زمان کم... وقتی یه عالمه مینویسی و بصورت خودکار پیش نویس نمیشه..........این یعنی کمترین امکانی که اینجا عمرا راه اندازی شه.... سه چار سال اخیر وبلاگ نویسی بین مادرا هم رواج پیدا کرده.....واسه همین یه عاااااااااالمه مشتری پیدا شده و به نسبت یه عالم میزبان.......ولی کو امکانات....... خلاصه که تندیسهایی که اخذ کردید...از صدقه سر ماهاست.......پَ چرا توی ارتقا و پیشرفت کُند تشریف دارید؟؟؟؟
7 خرداد 1393

سورپرایز شدیم...

دیروز صبح عمو مهدی اومدن.....که همراه بابا و آقا بزرگ باشن..... عصرش رسوندمت کلاس باله... برگشتن طوفان شد همراه با رعد و برقهایی که یاد بچگیم می انداخت و پشت سرش بارون شدید... ..تا سه ساعتی ادامه داشت....بعد از شام منو شما و بابائی رفتیم تو کوچه به قدم زدن....هوا فوق العاده بود... ساعت 4 صبح با صدای دنا جون از خواب ببدار شدم و خاله زیبا رو دیدم که روی تخت کنارمه......حسابی سورپرایز شدم....بی انصافا عصر زده بودن به جاده........شما خبر داشتی ولی هییچی نگفته بودی...تا 5 باهم حرفیدیم....شما که خوابیدی خاله هم خوابید....دوباره حسابی بارون گرفت و رعد و برق های وحشتناک که از خواب پریدی...... عمو مهدی و آقا بزرگ ساعت 4 نیم رفتن.... خاله ...
4 خرداد 1393

w0o0w بارونی میباره.....

هر وقت بارونه و مجبورم از خونه تکون نخورم عصبی میشم، در حدِ... از غروب داره دوباه میباره...الان 12 و ربع شبه...شدید و شدیدتر شده....ولی حیف که نمیشه زد بیرون.....بابا دید اعصاب مصاب ندارم پیشنهاد داد، ماشینو وردارم برم یه دوری بزنم.....گفتم تنهایی نمیچسبه اونم 11 نیم شب.....شما گفتی منم میام......ولی بازم بدون بابا مزه نمیداد... خاله محبوبه اینا عصری اومدن پیشمون، و 1 ساعت پیش رفتن.... کتاب واست میخوندم دو تا قصه پشت سر هم یکیش راجع به عزرائیل بود و یکی دیگشم راجع به ترس از سایه....یه جورایی هر دوش مورد ترسناک بود از کتاب 2 مثنوی معنوی... به سختی واست جوری تشریح کردم که مسئله ترسشو از ذهنت دور کنم...با اینحال راضی نشدم....گفتم کارها...
3 خرداد 1393

خداحافظ....پیش دبستانی...

دیروز آخرین روز مدرسه رفتنت هم به سلامتی رقم خورد.....در واقع روز اسباب بازی و جشن خاله بازی داشتید....به اضافه یه آزمون یک ساعته.... کارنامه های فونیکس هم داده شده که مث گذشته اِکسِلِنت شده بودی... موافقتمون رو واسه ثبت نام دوباره توی همین مجتمع رو با رضایت خودت بعد از جشن کتبی اعلام کردیم... دیروز آکادمی تیچرت "م" بخاطر بیماری غایب بود و خانوم "ق" پشتیبانت بجاش اومد سر کلاست....خیلی خوشحال شدم....اصلا این کجا و ........ خیلی قشنگ استراکچر so , neither رو بهت آموزش داد... با اینکه بیحال از سرماخوردگی بودی ولی خیلی خوب از پسش بر اومدی.....چون علاقه زیادی هم به پشتیبانت داشتی و احساس میکردی که بعد از کلاس بره به د...
1 خرداد 1393

فلفلی نوشتِ دو سه روز گذشته...

همچنان داره میباره در حد منچستر...شکر... یکشنبه ظهر عمو علوی اینا رسیدن...عصر پشتیبان داشتی و اوکی...همون عصر کفش قرمز واسه جشن سفارش داده بودم اینترنتی به اضافه یه پاپوش زمستونی خوشگل واسه دنا جون و یه لباس سرهمی واسه شما...خیلی هم خوشگل بودن... دوشنبه صبح یه سر رفتم ایکیا و دو سه مورد خرید کردم...بعدم زنگیدم به خاله زهره که برم سمتشون کالسکه سبک و کمجا ببینم و خرده ریز واسه دنا جون... که خوشبختانه همش انجام شد... طلسم چنج کردن عیدی ها و چشم روشنی های شما و دنا جونم شکسته شد...یه پلاک خوشمل واسه روز پایان تحصیلیت خریدم به اضافه دوتا تک پوش واسه دوتاییتون....و سکه به حساب دنا جونم...... عصرش با خاله زهره اومدیم خونه ما ناهار خوردیم ...
31 ارديبهشت 1393

بارون بهاری و جشن پایان تحصیلی

w0o0ow یعنی بارون داره میاد، چه بارونی.....شکر.... جشن پایانی سال تحصیلی در حالیکه بارون میبارید و ما توی سالن زیر چیلر یخ میزدیم، به بهترین نحو برگزار شد... واقعااااااااا از صمیم قلب تبریک و خسته نباشید میگم به کادر محترم مجتمع م....خدا قوت....شاد شدیم.... خوشبحالتون که 3 هفته بود تمرین جشن داشتین هر روز.....اونم همراه با عمو موسیقی... دختر گلم عاااااااالی درخشیدی....عالی... با اینکه از صبح با احساس سرماخوردگی بیدار شدی.....به سرعت من و بابا واست زادیتن تجویز کردیم D: و بستیمت به سوپ و دارو....که هر طور شده به جشن امرووز برسی که رسیدی خداروشکر... ولی قشششننگ آبریزش بینی داری، بخصوص از وقتی برگشتیم خونه... در حالیکه کنار پنجره...
30 ارديبهشت 1393

فیس دوغ

این فیس دوغم عجب اعتیاد آوره...وقتی یکبار میرم چک کنم تا 3 روز دست کم رفت و اومد خواهم داشت...الحق که فیلتر بودنش واسه من به از ... یوتویوبم همینطور... جنبه هم خوب چیزیه...الان 3 روزه علاف چترمو باز کردم... دیروز جمعه یکسره توی دلم میگفتم کارها تموم شه ببرمت پارک ولی در نهایت نشد که بشه... کلی فرصت شد درسهارو مرور کنیم هم پیانو هم انگلیش.....انگلیش رو توی حموم رفتنهای طولانیمون که بیشتر جنبه فان داره معمولا کار میکنیم... و تا جایی که بشه با هم به زبان بیگانه حرف میزنیم... :دی بعدم از طریق مجموعه های جدیدی که از نمایشگاه خریدم... دنا هم خوشبختانه توجه میکنه... خوشبختانه پیانو هم روبه راهی... امروز با نامه تاخیر در جشن مدرسه اومدی ...
27 ارديبهشت 1393

عزیزم :-*

عصر چهارشنبه طبق معمول رفتیم آکادمی...  تیچر کاملا رضایت داشت.. بعد از کلاس بازم مجبور شدیم بریم دفتر اصلی.. میخواستم از زیرش در برم که نشد... انصافا واسه من سخته با وجود دنا برو بیا به اینور اونور... جای پارک که طبق معمول نیافتیم مجبور شدم دوبل وایستم...و خودتو راهی کنم بری....خیلی شرایط بدی بود.....دنا هم همون لحظه بیدار شده بود شیر میخواست ولی نمیشد... زنگیدم که ببینم رسیدی عایا؟ دکتر گفت خودم میارمش پای ماشین... چه بهتر.....اینجوری شاید متوجه میشد که با اعمال شاقه میام و در به در این خیابون اون خیابون با وجود دنا و فرستادن تنهایی ساینا و پیدا کردن آپارتمان محل استقرار دفتر میشم....خوشبختانه وجدان دردش اجازه نمیده که تنها پای ما...
25 ارديبهشت 1393

71 ماهه شدنت مبارک عسل خانومممم

71 مین ماه تولدت مبارک خوشگلم :-* :-* صبح دیروز 3 تایی رفتیم حموم...بعدم شروع کردیم به درست کردن یه کارت که به بابا هدیه بدی....هنوز تموم نشده بود که... دایی داریوش زنگید......که دارن میان....یه جورایی سر و تهش رو هم آوردیم ...... ظهر دایی داریوش اینا که از هفته پیش مسافرت بودن واسه ناهار پیشمون بودن تا عصر که رفتن قم خونه خاله م و بعدم اندیمشک... چند ساعتی که با هم بودید حسابببببببببببببی آتیش سوزوندید.... بعدم خانوم همسایه اومد پیشم و دو ساعتی با هم بودیم... دنا جونم کم کم داره غلت میزنه و دلبری میکنه... میبوسمتون و دوستتون داریم تا ابد..... عکسهای دیروز ...
24 ارديبهشت 1393