ساینا ساینا ، تا این لحظه: 18 سال و 4 ماه و 17 روز سن داره

خاطرات ساینا

ته مونده نوشته های مرداد ماه

عروسکم الان خواب نازی.....گفتی خدا کنه کابوس ماجرای امروز رو نبینم......گفتم بیا پیش خودم بخواب.....تا کابوس نبینی......خیلی سختت بود....... بگذریم........ از کلاسهای تابستونی مدرسه ات بگم که کلا تمام شد......و صبحها آزادی.... توی زمینه شنا حسابی پیشرفت کردی طی 12 جلسه واقعا کولاک کردی....اصلا  فکرشم نمیکردم به این زودی راه بیفتی....و به راحتی توی قسمت عمیق شنا کنی....آخرین جلسه فستیوال ترتیب داده شد با حضور ما مسابقه دادین...شما 4 بار مسابقه دادی که در نهایت یه مدال نقره فرمالیته بدست آوردی...و خوشحال شدی و شدیم.... پریروزم من و شما و خاله زهره صبح کله سحر سانس 8 رفتیم استخر و دوباره شاهد هنرنماییت شدم... چیزی که بابا آرزوی دی...
1 شهريور 1393

تو خودِ نمره بیستی....

عزیزم.....واقعا ازت ممنونم.........خستگی به تنم نمیزاری... بیشتر از همیشه بهت میبالیم....... خدایا ......بخاطر الطافت بیکرانت، شکر......
27 مرداد 1393

خونه تکونی...

عاقا چی بگم که این دو روزه حسابی از کَت و کول افتادیم... هرچند در نهایت، دیدن اون همه تمیزی لذت بخشه... قربونت برم حسابی کمک حالمون بودی...دنا جونم توی تاب مارو رصد میکرد... دیروز بسته خاله زیبا به دستت رسید... کلی هدیه های خوشمل... البته یکیشم واسه دنا جون بود... اینام سفارش من به بابا... تا جایی که بشه سعی میکنیم همیشه از همین ظروف واسه پخت پز روزمره خودمون استفاده کنیم...البته اون نُقلیه واسه دنا جونه... پنجشنبه شب و جمعه مون رو با خاله محبوبه اینا و خاله زهره اینا سر کردیم.....خوش گذشت......مث همیشه... عاشقتونیم..........عروسکها :-*   ...
26 مرداد 1393

طبس، ماتم، سیاهی

کاش آن شب را نمی آمد سحر                    کاش گم در راه پیک بد خبر                              ای عجب کان شب سحر اما به ما                                                     ...
19 مرداد 1393

روزانه های گذشته

پنجشنبه عصر بعد از اسکیتت رفتیم خونه خاله محبوبه......شب همونجا موندیم تا عصر جمعه حسابی با رایان جون بازی کردی........اصرار داشتی بیشتر بمونی......ولی کلی کار داشتیم....هم بابا هم شما جفتتون درس داشتید.....شب اتاق خواب خودمونو به نفع دنا جون تغییر دادیم......که کمتر از روی تختخواب ما سقوط کنه....  صبح شنبه کلاس داشتی......جلسه آخر کلاسهای خواندن نوشتن و ریاضی علوم......رسوندیمت و خودمون رفتیم نمایشگاه بین المللی مبلمان و دکوراسیون..... که خیلی به موقع به پُست ما خورد.....حسابی زیر رو رو کردیم و .... ظهر شد با مشورت هم به این نتیجه رسیدیم که بابا دربست بگیره بیاد دنبالت که تا آخر تام نمایشگاه رو هم همونجا باشیم..........یه ناهار دلچس...
14 مرداد 1393

سفر...

یکشنبه عصر یهویی زدیم به جاده.....3 حرکت کردیم.....7 نیم انزلی بودیم....خوشختانه به شلوغی جاده ها بر نخوردیم و هوا هم عالی بود... فقط دریا حسابی موج داشت و نمیشد تیوپ سواری کنی بنابراین توی ساحل شن بازی و گریزی هم توی آب میزدی.....من و دنا هم تماشاچی بودیم و از نسیم خنک دم غروب ساحل لذت میبردیم بخصوص دنا جون که هر موقع باد شدت میگرفت ذوق میکرد... شب شام از بس عشق فست فود شدی پیتزا ساندویج سفارش دادیم توی تراس یه فست فودی نشستیم و نوش جان کردیم در حالیکه دنا جونم توی کریر خواب بود..... شب، ساحل قو یه پلاژ واسه اقامت گرفتیم ... تا ظهر بازم کلی توی ساحل مشغول شدین 12 راه افتادیم به سمت ماسال و ییلاقات ماسال شاندرمن.....حسابی سرد بود.....هت...
14 مرداد 1393