ساینا ساینا ، تا این لحظه: 18 سال و 4 ماه و 17 روز سن داره

خاطرات ساینا

سفر، رفتن یا نرفتن...

امروز وقت سنجش پزشکی داشتی عشقم... بابا که قصد داشت بره دنبال کارای خودش یهویی از مدرسه زنگیدن که نوبتتون امروزه و جهت یادآوری تماس گرفتن ... منم که این روزها شب و روز واسم یکیه....فراموش کرده بودم به سرعت مدارکت رو آماده کردم رفتین واسه سنجش سلامت....کلی با تاخیر به کلاس های امروزت توی مدرسه رسیدی...جای شکرش باقیه که یهویی همش انجام شد....زحمتش گردن طفلکی بابا که روزه بود..... از مدرسه که برگشتی بلافاصله ناهار خوردی(همبرگر خونگی که عاشقشی) تا عصر با هم بازی کردیم....این چند هفته یکسره مشغول فوتبال دستی و منچ و مار پله و فکر بکر و هامپ هام و کلی بازی دیگه بودیم....زمان به سرعت گذشت شد 5 نیم بابا رو بیدار کردیم قسمت جدید شاهگوش ببینیم....ی...
5 مرداد 1393

فقر فرهنگی، بیشتر ازاین؟؟؟ عجب ملتی هستیم...

اکثر خانواده های فامیل و دوست و آشنا طبق معمول از روی چشم و هم چشمی و یا احساس کمبود در مقایسه با سایرین، واسه بچه های حدودا 2 سال به بالاشون تبلت خریدن و یا قصد دارن (گرچه این روزا تبلتهای مخصوص کودک هم توی بازار فراوونه ولی فرقی نمیکنه)...متاسفانه خانواده ها هم خوشحالن که بچه ها به این شکل سرگرمن یه گوشه نشستن و مزاحم کارشون نیستن(شایدم بچه هاشونو آپ تو دِیت متصورند) ولی مهمترین و مخرب ترین اثر این وسیله منزوی کردن بچه ها و دوری اونها از خانواده هست که میتونه صدمات جبران ناپذیری روی بچه ها بزاره. امیدوارم با اطلاع رسانی بیشتر خانواده ها کمی به خودشون بیان... البته که خود دار بودن توی این عرصه سخته و یه جور مبارزه به حساب میاد ولی خداروش...
4 مرداد 1393

خاطرات تیر ماهی

نمیدونم از چی بنویسم......کلی از خاطراتمون تلنبار شد رو هم رفت..... کلی با عارف جون و عمه جون خوش بودیم......حسابی بازی میکردیم.......بازی های فکری علی الخصوص اونی که خاله زهره جون اینا زحمتشو کشیدن واسه تولد کادو دادن..... کانال بی بی تیوی رو دوباره راه انداختیم با دنا جون مشغول میشین.... از کارها و پیشرفتهات جسته گریخته.......مینویسم... باله که کماکان هفته 2 ساعت باشگاه میری.... استخر هم هفته ای دو روز..... تمرینات پیانوت رو به راه و استادت ازت کاملا رضایت منده.... اسکیتت بعد از 8 جلسه کلاس نیمه خصوصی، مربیت معتقده که بعد از 4 جلسه دیگه میتونی یه رشته انتخاب کنی چون دیگه توی پایه مشکلی نداری مگر اینکه بخوای همش تکرار ک...
31 تير 1393

73 مین ماهگردت مبارک قشنگم

این دوست داشتن است این همان حس قشنگی ست که دلم میخواهد او درون دل من جای باز کرده است کودکی بازی گوش نازنینی با هوش چشمهای مشکی پوستی مهتابی گیسوانی چو شب بی مهتاب که نسیم خوش او دلها برده ز کف اری اری اری دوستش میدارم قهقه های قشنگش که همه مستانه حاکی از سر درون خوش اوست دوستش میدارم من که خود میدانم او یقین سهم من است از بهشت خاکی
23 تير 1393

واسه خاله ملیحه و سما جون

خوشگلم.....5 سال پیش توی یه روز فوق العاده گرم تابستون... اومدی پیشمون....ووووووووی یادم نمیره اون شبی که با مامانی خداحافظی کردیم جفتمون بغضمون گرفت و ترکید و تو بغل هم زدیم زیر گریه و با دعا و آرزوی سلامتی واسه جفتتون از هم خداحافظی کردیم...که فرداش به سلامت بیای پیشمون... هِی روزگار..... داری میرییییی بی وقفه......بچه هامون بزرگ میشن به سلامت........خدایا خودت مواظبشون باش... تولدت مبارک عزیزم....   ...
16 تير 1393

کمبود وقت...

این روزها حسابی وقت کم میاریم....خوابم کم شده.....شبها تا دیر وقت بیدار... خونه ما که رنگ و بوی ماه رمضون نداره......انقددددددددر دلم تنگیده که .... فقط بابا روزه میگیره که تا الان پیشمون نیست......بیاد ممکنه حال و هوای این ماه مبارکو بگیریم... بگذریم. خاله زهره اینا سورپرایزمون کردن و پنجشنبه شب موندن پیشمون..صبحش با هم رفتیم استخر... عصرش رفتیم پیست اسکیت.....مربی نیومده بود و ما بی اطلاع....مدیر آکادمی کلی معذرت خواهی کرد چون فراموش کرده بود بگه......ما هم زیاد نموندیم... دختر عمم زنگید که شب با عمه و بچه ها میان خونه....دیدن آقا بزرگ.......واسه همین زودتر برگشتیم که خرید میوه شیرینی داشته باشیم....سورپرایز شدیم باز.....پرستو و پ...
9 تير 1393

الهی به امید تو....

امیدوارم نتیجه بازی ایران بوسنی......توووووووپ شادمون کنه. مشغول کشک و بادنجونم....قراره خاله زهره و عمو علی شام بیان پیشمون......مسابقه رو با هم ببینیم.... بابا و آقا بزرگ بیمارستانن.....امیدوارم به موقع برسن.
4 تير 1393