ساینا ساینا ، تا این لحظه: 18 سال و 4 ماه و 17 روز سن داره

خاطرات ساینا

این روزای ما

آلاینده های هوا باعث شد که چند روز بیخیال مهد بردنت شم....امروز موندیم خونه، که عصر سمانه جون زنگ زد و گفت که اتفاقا فردا و پس فردا رسما مهد تعطیله...اینطوری بهتر شد که از کارها عقب نیفتی. مث هر سال تو سرما بیشتر میبرمت حمام و تصفیه هوا هم مث همیشه تو خونه روشنه...خداروشکر خوب و سرحالی و خوراکت هم خوبه... با کوچیکترین چیزی سرت رو گرم میکنی و بهانه گیر نیستی... و خونه موندن بی حوصله ات نمیکنه... جابجایی اخیرمون حسابی سر ذوق آوردتت... به عشق حیاط و باغچه و باغبونی قرار شد بالاخره بریم ابزار باغبونی بخریم و کشاورزی کنی...بیل و بلچه و چنگک و آب پاش و بقیه لوازم... دیگه اینکه بعد از این تحول هر شب به میل خودت تو اتاقت تنهایی تو تختت میخوابی...
13 آذر 1391

تو بزرگی...

در حالیکه هنوز تو کف غذای نذری دیروز بودم.....در عین ناباوری امروز ظهر از طرف یکی از رستورانهای بین المللی 5 ستاره شهر...2 پرس غذای نذری، خودش اومد تو سفره مون... واسه من خیلی ارزشمند بود چون ظاهرا حمید وجدان درد گرفته بود و میخواست هر طور شده با غذای نذری امام حسین برگرده که نشد... وقتی امروز این اتفاق افتاد، هر دومون کوپ کردیم... خدایا بزرگیت رو شکر...     .....به یاد شاملو.... من باهارم تو زمین من زمینم تو درخت من درختم تو باهار ناز انگشتای بارون تو باغم می کنه میون جنگلا طاقم می کنه تو بزرگی مثل شب اگه مهتاب باشه یا نه تو بزرگی مثل شب خود مهتابی تو اصلا خود مهتابی تو تازه وقتی بره مهتاب و هن...
7 آذر 1391

تعطیلات...

این چند روز سعی کردیم تو خونه باشیم و کارهایی رو انجام بدیم... روز جمعه ظهر نهار رفتیم خونه خاله زهره و عمو علی و تا شب موندیم شب همگی با هم رفتیم مراسم...روز تاسوعا تو خونه موندیم و از تیوی مراسم رو نگاه میکردیم...ظهر عاشورا پیاده زدیم بیرون و توی مراسم عزاداری شرکت کردیم...نماز ظهر رو تو خیابون خوندیم... دلم و صابون زده بودم که نهار نذری بخوریم که قسمت نشد و بابا حاضر نشد بمونیم غذا بخوریم و یا  غذا بگیریم مجبور شدیم 2 نیم بیایم خونه و هول هولکی نهار آماده کنم... الان داری با بابا نقاشی میکشید....منم منتظرم که آب جوش بیاد واست ماکارونی بزارم... این چند روز بارون خیلی خوبی بارید و امروز هوا نسبتا ابری آفتابی ولی سرد بود... و پیاده رو...
5 آذر 1391

شیرین.......تلخ

از دیروز هوا دوباره ابری شد و امروز صبح با دیدن هوای مه آلود و بعدم نم نم بارون کلی لذت بردیم....وقتی به مهد رسیدیم با سرعت پیاده شدی که زیر این ریزه ها با چتر وایستی....ولی از اونجایی که 10 مین از کلاست گذشته بود(به خاطر دیدن کارتون بنر) به سرعت بردمت داخل که به اولین واحد کارت برسی... اصلا مهلت نمیدی و از دم مهد میخوای شال و کلاه و پالتو رو درآری... دیروز اومدم سراغت صورتت پر بود از استیکرهای ستاره ای....بخاطر شعر جدید فارسی و نقاشی بود که کشیده بودین.....نقاشی در مورد خانواده بود......شما توی یک صفحه 3 تامون رو کشیده بودی و صفحه دیگه عارف جون رو هم اضافه کرده بودی...... جدیدا بیشتر به یادگیری علاقمند شدی... جالب اینکه جایزه یادگیری ...
30 آبان 1391

خاتون خونه من

خلاصه که دیشب بحث، بحث داغ عروسی بود... خیلی شیرینتر میشی وقتی میخوای جدی صحبت کنی. جدیدا وسط حرفهات "چیز"، "چیزه" رو هم میگنجونی.....مثلا میخوای عین بزرگترا صحبت کنی....مدتیه که هر کاری میخوای انجام بدی میگی با اجازه تون..... صبح همسایه بالایی رو توی آسانسور دیدی که داشت با دخترش بوس میداد و بابای میکرد... بهت میگه خانوم خوشگله نمیخوای بیای با دخترم بازی کنی؟ میگی با اجازه تون میخوام برم مهد، درس دارم...آقاهه بنده خدا مونده بود چی بگه... روز جمعه تماااااااام مدت مجبورم کردی با هم درس بخونیم و رایتینگ کار کنی، من که دیگه خسته شده بودم گفتم فلوتت رو بیار اونو هم کار کنیم بعد از یک ساعت که نت هارو اجرا میکردیم دم غروب شده بود که بازم گفتی ...
28 آبان 1391

دیروز، امروز

بعد از صبحانه زدیم بیرون دلم نمیخواست هوای خوب و دلچسب بارونی از دستم بره. چند جایی کار داشتم انجام دادم بعد با ماشین دور میزدیم و یکی دو جا پیاده شدیم تا از هوا لذت ببریم و خیس شیم.... یه منظره پاییزی خوشگل انتخاب کردم واسه عکس...(چه حیف، امسال عکسهای زرد و قرمز پاییزی از خور و باغ گلشن نخواهیم داشت) بعد از هوا خوری و عکاسی،چون حوالی مهد کودک بودیم. همش میگفتی بریم مهد کودک ببینم دوستام و مربی هام اونجان؟ مهد سر جاشه و و و خیلی بامزه ادا میکردی.... وقتی به کوچه مهد رسیدیم هول بودی و همش میخواستی تا اونجا پیاده بدویی و میگفتی زود باش زود باش...حتی صبر نکردی در ماشین رو ببندم پریدی توی حیاط... همه با دیدنت خوشحال شدن و میگفتن توی همین مدت کم ...
25 آبان 1391

بارون میاد دوباره....با خود شادی میاره.....

امروز عصر کلاس موسیقی داشتی....از خواب بیدارت کردم و 4 رفتیم کلاس تمام مدتی که کلاس بودی زیر بارون توی ماشین نشسته بودم و لذت میبردم... وسطاشم کتاب میخوندم......خیلی چسبید...اومدم دنبالت به پیشنهاد من رفتیم خونه ماشینو پارک کردیم و پیاده زدیم زیر بارون......   الان داری با بلاک هات بازی میکنی، دوربین برداشتی، از کارهات عکس بندازی یکسره به من نشون میدی و میگی تشکر نمیکنی که عکسهای به این قشنگی انداختم؟ بعد میگی، من که ازت متشکرم که منو بردی پیاده روی زیر بارون...... قربونت برم شیرینم دوستت دارم عروسکم. ٥٣ مین ماهگردت هم مبارک نفس   ...
23 آبان 1391