سرماخوردگی...
امروز از صبح کله سحر داره میباره..........کلی خیس شدم.....عاشق بارونم........ مهد نبردمت......چون دیشب واسه اولین بار از درد گوش بیدار شدی و بیدارم کردی....ساعت 3 نیم نصف شب.....منم که هیچ تجربه ای در این رابطه نداشتم نوت بوک به دست اومدم تو رختخواب و شروع به سرچیدن کردم... اولش شربت استامینوفن بهت دادم بعدم با حوله گرم گوش راستت رو که درد میکرد ماساژ میدادم و در آخر روی یه بالش بلند خوابت برد که به گوش فشار نیاد......خوشبختانه جواب داد....صبح که بیدار شدی گفتی حالت خوبه خوبه........با اینحال ظهر بعد از برگشتن از کلینیک چشم بردیمت واسه چکاب ... دکتر گفت توی هوای سرد بدون کلاه نباید راه بری.......(این چند روز که هوا نسبتا بهاری بود کلا شال ...
نویسنده :
آزاده
23:08
ب مث بارون.
دیروز بارون قشنگی بارید.....صبح و عصر.....خیلی لذتبخش بود. منم کلی کار داشتم که زیربارون انجامد شد. این هفته دومیه که شطرنجت تشکیل نمیشه. به نشانه اعتراض با مدیریت صحبت کردم... که توجیهات خودشون رو واسم ردیف کردن.....یه هفته خانوم محجوب کنسل کردن و این هفته هم به بهانه دکور چیدن و فیلمبرداری.....با اینحال از اجحاف و کوتاهی در حقتون واسشون گفتم که خوب توجیه بشن.... بگذریم.........به هر حال مهم این بود که بتونم سکوت بقیه رو بشکنم، و حرفمو بزنم....... کادوهایی واسه مربی هات آماده کردیم که قراره هفته آینده تقدیم تک تکشون بشه.......بابت قدردانی از زحمات و دلسوزی هایی که بخصوص داشتن..... امروز رفتیم تماشای ویترین های بهاره و یه مقدار...
نویسنده :
آزاده
23:15
عشق ما.....
امروز، فردا، پس فردا...
بدون عنوان
امروز زیر بارون رفتیم از منطقه ای که در آینده قراره بابا اونجا کارشون رو ادامه بدن دیدن کردیم..... اتفاقا جلوی کوچه آشنایی پارک کردیممم کوچه شهید مهرایی......برادر آقای مهرایی یکی از دوستای خونوادگیمون ... زنگ زدیم بهشون که اتفاقا با خانومشون مشهد بودن.....متعجب....تعارف کردن که حتما بریم خونه خواهرشون که توی همون کوچه بودش... ولی ما فرصت نداشتیم و یه سری اطلاعات گرفتیم و به بازدید ادامه دادیم.......که اتفاقی به دانشگاه تهران پزشکی الهه جون که از اونجا فارغ التحصیل شده بود بر خوردیم...نزدیک همون کوچه.... دیروز آقای ادهمی و خانومشون خونمون بودن........ پریروز عصر بعد از رفتن خاله محبوبه اینا هم "ح"دختر آقای "ذ" و همسرشون، شام نگهشون...
نویسنده :
آزاده
2:15
فردا صبح
بدون عنوان
تا امروز عصر مهمون داشتیم........ بعدا میام.......
نویسنده :
آزاده
19:05
بازم....
خاله جون اینا و دختر خاله های عزیزت هم رفتند... دیشب همگی تو سرما زدیم بیرون.....پارک ...... کلی بازی کردین بعدم شام همونجا موندیم.......برگشتیم خونه.......چای دم کردیم که حسابی گرم شیم..... شما رو از خواب بیدار کردم (تو راه خوابیدی) بخاطر دستشویی و مسواک، اومدم کنارت که بخوابی خودم قبل از شما وسط قصه گفتن خوابم گرفت.....حیف شد چند ساعت از شب و همراه با خاله ها بودن رو از دست دادم.......و چای....نصف شب که بیدار شدم حس خوبی نداشتم....دوباره خوابیدم.....صبح زود همگی بیدار شدیم بعد از صرف صبحونه شمارو بردم کلاس فرانسه و خودم برگشتم خونه که نهار آماده کنم و بزنیم بیرون... بعد از 1 ساعت و نیم اومدیم دنبالت......داشتم با شادی جون صحبت میکردم که نم...
نویسنده :
آزاده
21:40



