روزها....
خیلی از خاطراتمون تلنبار شد........ پنجشنبه ظهر زودتر راه افتادیم با خاله زهره اینا رفتیم بیرون.....پارک داوودیه که روز پنجشنبه ای بهت خوش بگذره (آخه میگی دوست دارم مهمونی تو خونه نباشه بریم بیرون) هوا عالی ابری بود(عشق من هوای ابری) خنک و باد میوزید دنا توی کریرش حسسسسابی کیف میکرد وقتی نسیم خنک به صورتش میخورد.... 2 3 ساعتی اونجا بودیم رفتیم خونه خاله محبوبه اینا.......کلی با رایان جون بازی کردی......از قهقهه های رایان لذت میبردی........شب همونجا خوابیدیم فردا ظهر رفتیم پارک......خوشبحااالت شد بازم.....ناهار برگشتیم خونه......تا دم غروب اونجا بودیم....راستی عمو محمد بابای فرناز جونم تمام مدت باهامون بودن..... شنبه صبح شما رفتی مدرسه...
نویسنده :
آزاده
11:12




