ساینا ساینا ، تا این لحظه: 18 سال و 4 ماه و 18 روز سن داره

خاطرات ساینا

تولد یه نی نی جدید....

دیشب بالاخره نی نی عمو جواد به دنیا اومد.... یه دخملی خوشگل و تپلی......و سفید... امروز رفتیم بیمارستان دیدنشون... شما ذوق داشتی از صبح که زودتر بریم و  از نزدیک ببینیش.... فردا هم که تولد 8 سالگی زهرا جونه..... صبح شنبه هم انشالله میریم دنبال کاروبارا و ردیف کردن خونه جدید... 23 مهر هم که هزار ماشالله 40 مین ماهگردته که بهت کلی تبریک میگم عروسکم.... دوستت داریم نفس....:-*   ...
21 مهر 1390

39 ماهگیت مبارک نفس

امروز 39 مین ماهگردته عسل خانومم......قربونت برم چه زود گذشت. عاشقتیم. :-* امشب خاله جونت اینا بعد از 2 هفته که با هم بودیم از پیشمون میرن و دوباره تنها میشیم )))): چقدررررررررررررر خوش گذشت. یه سفر به مشهد داشتیم که حسابی چسبید. بعدم اینجا کلی عروسی و مهمونی و جشن و اینا رفتیم. چه حیف... خدا کنه هر چه زود تر کارهامون ردیف شه ما هم از اینجا بریم و به خوزستان نزدیک تر شیم. دلم واسه مامان بابام تنگ شده امروز دوربین خاله زیبا رو خالی کردم رو هاردم چقدر دلم گرفت عکسهای اندیمشک و خونواده ام رو دیدم. چقدر دلم اونجا رو خواستتتتتتتت ): دوستت دارم زندگی......
15 مهر 1390

مامان خوبی دارم، میشینه توی خونه، می بافه دونه دونه...

عاشقتم آبنبات کوچولو:* الان داری عروسک هاتو یکی یکی به اضافه قلکت میزاری روی ترازو که وزنشون کنی. و همش داری شعر بالارو میخونی. مامان خوبی دارم میشینه ........ کتابهای هوش دوران نوزادیت رو اوردی و شکل هارو با رنگها واسم توضیح میدی..... من گفتم ساینا وقتی نی نی بودی اینارو با هم میخوندیم. میگی اینجا که چیزی ننوشته......گفتم خوب همینهایی که خودت الان داری واسه من میگی رو میگفتم..... قربونت برم دختر فوق العاده باهوش من.... 2 سالت که شد ، اسم تمام رنگهارو به درستی تشخیص میدادی و اشکال هندسی رو حفظ بودی.......الان مث آب خوردن به سما و مهتا کوچولو توضیح میدی ... دیشب به بابا گفتی بابا تو چی ای؟ (چکاره ای) بابا گفت، دندونپزشک...
4 مرداد 1390