امروز روز خیلی خیلی سختی بود. دوتاییمون خیلی خواب آلود بودیم. صبح ساعت 6 با تلفن آقا بزرگ بیدار شدم... 7 رفتم بیمارستان....8 رفتم استخر....10 نیم هلاک و گرسنه رسیدم خونه. صبحونه خوردیم وسط یه عالم لباس و بند و بساط صبحونه....دراز به دراز افتادم که خستگی در کنم.....ولی مگه میشد بین این همه به هم ریختگی استراحت کرد؟ اومدی گفتی مامان ببین چقدر ریخته و پاشه... گفتم حق داری... گفتی تا جایی که بتونم کمکت میکنم..... الحق که این روزها کمک حالمی.......خیلی گلی.....اصن عشقی.....به معنای واقعی..... این روزها از بوسیدن های مکررت (راستش) خسته میشم... به بهانه اینکه خوب نیست و بهداشت باید رعایت شه بهت میفهمونم که کمتر ماچ ماچی راه بندازی......گفتی مگه میش...