تو بزرگی...
در حالیکه هنوز تو کف غذای نذری دیروز بودم.....در عین ناباوری امروز ظهر از طرف یکی از رستورانهای بین المللی 5 ستاره شهر...2 پرس غذای نذری، خودش اومد تو سفره مون... واسه من خیلی ارزشمند بود چون ظاهرا حمید وجدان درد گرفته بود و میخواست هر طور شده با غذای نذری امام حسین برگرده که نشد... وقتی امروز این اتفاق افتاد، هر دومون کوپ کردیم...
خدایا بزرگیت رو شکر...
.....به یاد شاملو....
من باهارم تو زمین
من زمینم تو درخت
من درختم تو باهار
ناز انگشتای بارون تو باغم می کنه
میون جنگلا طاقم می کنه
تو بزرگی مثل شب
اگه مهتاب باشه یا نه
تو بزرگی
مثل شب
خود مهتابی تو اصلا خود مهتابی تو
تازه وقتی بره مهتاب و
هنوز
شب تنها
باید
راه دوری رو بره تا دم دروازه روز
مث شب رود بزرگی
مث شب
تازه روزم که میاد
تو تمیزی
مث شبنم
مث صبح
تو مث مخمل ابری
مث بوی علفی
مثل اون ململ مه نازکی
اون ململ مه
که روی عطر علفامثل بلاتکلیفی
هاج و واج مونده مردد
میون ماندن و رفتن
میون مرگ و حیات
مث برفایی تو
تازه آبم که بشن برفا و عریون بشه کوه
مث اون قله مغرور بلندی
که به ابرای سیاهی و به بادای بدی می خندی!
من باهبرم تو زمین
من زمینم تو درخت
من درختم تو باهار
ناز انگشتای تو باغم میکنه
میون جنگلا طاقم می کنه.


تو بزرگی...
