درخشش خورشیدک من...
انقدر سرمون گرم بود فرصت نمیشد زودتر بنویسم....دلم میخواد لحظه به لحظه با تو بودنمون رو اینجا ثبت کنم که پراز خاطرات قشنگه... عمو علوی دو سه روز مهمونمون بودن و همزمان یکی از بهترین دوستانم... با وجود خاله فاطی لحظات با نشاطی رو رقم زدیم...یک شب دوستمو دعوتش کردیم رفتیم رستوران طبقه 6 م و یه شام با صفا دور هم زدیم البته شما و بابا یی و دنا جون خونه موندین... بعد از دو سه روز دوباره فرصت شد به بهانه پروب کردنهای خاله فاطی مرکز شهر با دوستم قرار بزاریم و بعدم بیایم خونه.....عمو علوی هم بودن حسابی خوش گذشت....چراکه از کوچکترین فرصت استفاده کردیم و بازی و تفریح و و و...وقتی عمو علوی رفتن مدرسه بودی و حسابی حالت گرفته شد... البته فرصتی شد که و...
نویسنده :
آزاده
13:39



