ساینا ساینا ، تا این لحظه: 18 سال و 4 ماه و 18 روز سن داره

خاطرات ساینا

هفته اول بهمن...

دوشنبه صبح جلسه دی ماه برگزار شد... کارهای تاپ تون رو نصب کرده بودن روی دیوار کلاستون... خیلی جالب بودن.....بخصوص کاردستی چهار فصل بقیه بچه ها.......البته مشخص بود که کار دست والدین بوده تا بچه ها.....با کلی وسایل خریدنی و آماده توی بازار... تنها کسی که کاردستی وسایل ساخته شده از نفت رو آماده کرده بود شما بودی که اونم نصب شده بود... آخر سر که قصد داشتم نیم ساعت زودتر ببرمت خونه وقتی رفتم پیش مربیات اجازه بگیرم یه جورایی در گوشی از حسن اخلاق و البته خلاقیت و پشتکار توی کارهات واسم گفتن...نازی جون گفت هر روز منتظر یه حرکت جدید از طرف ساینا میشیم...و و و همون روز جشنواره کیک برگزار شده بود که ما هم شب قبلش یه کیک خوشمزه پختیم و با خامه و تزیینا...
4 بهمن 1392

روزمره گیهامون

امروز قراره ناهار بریم خونه خاله محبوبه و عمو مهدی... تا الان منو بابا و ساینا جون مشغول  کاردستی مربوط به وسایلی که از نفت ساخته میشن بودیم ... دنا خانوم امروز صبح از ساعت 5 بی قراری میکرد واسه اولین بار با مشکل نفخ مواجه شد....شاید بخاطر سالادی باشه که هر دو وعده ناهار و شام خوردم....کلم سفید و بروکلی و کاهو و خیار و گوجه و پیاز.....تنها چیزایی که ممکنه نفاخ باشه ....من که سر در نمیارم کدومش مشکل زاست.... با اینحال از داروهای گیاهی که مامان دادن باید مصرف کنم......صبح به دنا جون خوروندم.....الان خواب خوابه... ناگفته نمونه که قطره مولتی ویتامین هم واسش شروع کردم....البته با 2 روز تاخیر....فراموش کرده بودم... دیشب هر دو خواهر رو برد...
27 دی 1392

بعد از مدتی

فکر میکنم که مخاطبم رو باید تغییر بدم.....تا الان واسه ساینا جون مینوشتم الان باید واسه خواهر کوچیکه هم بنویسم بنابراین مخاطبم نه ساینا میتونه باشه نه دنا پس خودم رو مخاطب قرار میدم و نوشته ها رو از زبون خودم واسه خودم مینویسم.......یه کم سخته  ولی میشه... آخه یه جای دیگه که واسه دنا جون مینوشتم  اشتباهی میرفتم تو فاز ساینا و حس میکردم که دارم با ساینا حرف میزنم و مجبور بودم ادیتش کنم و .....اصلاح...  بگذریم... ساینا جونم الان مدرسه است... بخاطر اومدن خواهر گلش حسابی خوشحاله... تا الان که اینطور بوده... نی نی نو رسیده برخلاف بعضی نی نی 2 های دیگه هیچ هدیه ای از آسمون واسه ساینا نیورد.....چون ساینا تا به این لحظه...
23 دی 1392

اولین سفر درون شهری مامان و فرشته ها

تمام سعی ام رو کردم که کارهام زودتر تموم شه زودتر راه بیفتیم...مسیر تا حدودی پر ترافیک و اتوبانم که جای واستادن نیست ... نسبت به زمانی که من یا بابا سرویست بودیم معمولا زودتر میرسی خونه بخاطر اینکه بچه های سرویسی چند مین زودتر از مدرسه تحویل گرفته میشن بنابراین دوشنبه نسبت به همیشه 5 مین جلو بودم (توی رفت و آمد این مسیر 1 دقیقه پیش افتادن هم ارزشمنده) بنابراین زودتر آماده شدی از اونجایی که عاشق ماکارونی و بخصوص ته دیگ ماکارونی هستی واست سرو کردم مشغول شدی همراه با کانال پویا... آماده شدم  دلم نیومد دنارو تعویض نکنم این بود که از خواب بیدارش کردم و شستشو و تعویضش رو انجام دادم و شیرش دادم دیدم داره دیر میشه تو چرت بود که پاشدیم رفتیم تو ...
10 دی 1392

دخترک نازنیم....

شنبه صبح خوشحال از اینکه میتونی اونجا بلز بزنی رفتی مدرسه. خیلی بهت خوش گذشته بود ... میوه های تزیین شده با خودت آورده بودی و نصفش رو توی راه خورده بودی و باقیشو آوردی گذاشتی رو کانتر ازش عکس گرفتیم... گفتی فقط من و آیاتای موزیک زدیم... اون فلوت من بلز.....بچه ها خیلی شلوغ میکردن واسه همین درست نتونستین اجرا کنین و داد زدید" ساکتتتتتتتتتت شید که آهنگ بزنیممممممممم "D: شنبه عصر بعد از آکادمی زبان رفتیم خونه خاله زهره که قرار بود همه اونجا باشیم شب یلدا...بنابراین کلاس باله رو کنسل کردم و مجبوری جبرانی بری...شب خیلییییییییی خوبی رو گذروندیم تا 1 نیم اونجا بودیم... سورپرایز خاله زهره بساط کرسی بود... خیلی چسبید... از چند شب قبل همش ازم میپرسی...
3 دی 1392

عروسک....در هفته ای که گذشت...... :-*

مث همیشه هفته شلوغ پلوغی داشتیم. دوشنبه رفتیم کلاس زبان.....خوشبختانه تیچرهات معین شدن.....شنبه ها خانوم "ع" و دوشنبه ها خانوم "ر" خیلی راضی ام....هر دوشونو دوست داریم و باهاشون راحتیم... خانوم ر سختگیر تره و وقتی بیخودی بهت باج نمیده بیشتر لذت میبرم ... درسهات هر روز سنگین و سنگینتر میشه. دکتر با Should یه سوال ازت پرسید که یه جواب خوب بهش دادی که توی ذهنشم نمیگنجید به فارسی بگی چه برسه به انگلیش...بهم پیشنهاد کرد که اگه اجازه بدیم توی یکی از همایش ها با خودش ببرتد... در اونصورت باید جلوی کلی آدم حرف بزنی... گفتم اگه فکر میکنین از پسش بر میای، ما مشکل نداریم... گفت حتما میبرمش و کلی بوسیدت و شوخی و سوال همیشگی خنده و بای دادیم... برگشتی...
29 آذر 1392